شال‌گردن‌ها را محکم ببندید

اصل اول آدم موقع نوشتن باید این باشد که چیزی را سانسور نکند. به واقع چیزی ناجوانمردانه‌تر از آن نیست که آدمیزاد پناه ببرد به نوشتن و بعد یک بار دیگر مجبور شود اصل موضوع را لابه‌لای حرف‌های دیگر پنهان کند یا اصلاً قیدش را بزند. امّا مسئله این است که در این دنیایی که من و شما در آن زندگی می‌کنیم چه چیزی سر جایش است که این یکی باشد؟

امروز دو سه تا بلاگ جدید را اضافه کردم به لیست خوراک‌هایی که دنبال می‌کنم. واقعاً از اینکه هنوز هستند کسانی که پست‌های بلند بنویسند بدون آن که مثل توییتری‌های بانمک لازم باشد در ۱۴۰ کاراکتر رودهٔ آدمیزاد را پاره کنند خوشحال شدم. همین طور خوشحال که به صفحه نگاه کردم، دیدم بلاگر برای شروع ۲۵ تا پست آخر این وبلاگ‌ها را برای خوراک اولیه فرستاده است. آخرین پست بلاگ آخر را که خواندم ۵۹ تا پست دیگر توی لیست نخوانده‌ها مانده بود. این برای من که تازگی‌ها فهمیده‌ام مرضم اسم هم دارد و به آن او‌سی‌دی  می‌گویند، مثل سم می‌ماند. یک لحظه آرام و قرار ندارم تا همهٔ این نخوانده‌ها را به لیست خوانده‌شده‌ها بفرستم. باید تمامی ایمیل‌هایم را خوانده باشم یا علامت خوانده‌شده زده باشم. برای همین هر هفته لیست اسپم‌ها را هم کامل چک می‌کنم که هیچ چیزی از قلم نیفتاده باشد. وضعیت خوراک‌ها هم به همین صورت است. باید هر روز نخوانده‌ها صفر شوند. برای خوراک کاری کدهایی که همکارها می‌نویسند و موقع ارسال به سرور خودکار روی دسکتاپ اوبونتو ظاهر می‌شود هم که شدّت مرض بیشتر است.

حالا همین طور نشسته‌ام و دو سه تا پست آخر بلاگ‌های جدید را می‌خوانم، در حالی که ایده‌آلش این است دستی به جام باده و دستی به زلف یار داشته باشم امّا در واقع تنها چیزی که دستم را گرفته، شست روزگار است. ویرم گرفته که خودم هم پست بگذارم اینجا. حس بافنده‌ای را دارم که از دیدن یک شال گردن دراز خوش‌رنگ و لعاب، شهوت بافتن شال دوباره در دلش احیا شده و دارد مدام با انگشت‌هاش خاطرهٔ بافتنی‌های قبلی را مرور می‌کند. شالم را می‌بافم ولی به خوش‌رنگی شالی که دیده‌ام نیست. مرغ همسایه غاز است یا طبیعی است که بعد از این همه مدّت نتوانم درست و حسابی بنویسم یا حتّی شال‌های من از اوّل هم چنگی به دل نمی‌زده. به هر حال، شما اگر شال خوب و نفیسی داشتید، سفت بچسبیدش.