دوراهی شماره پنج

لحظاتی در زندگی هر فرد وجود دارند که چه او به وجود یک دستِ ردیف‌کنندهٔ موقعیّت‌هایِ پشتِ سرِ هم اعتقاد داشته باشد چه نه، دستی همهٔ موقعیّت‌ها را پشت سر هم ردیف می‌کند. خوبی کار خدا همین است، مستقل از باور بنده‌هایش هر فرمانی که عشقش بکشد راه می‌برد ماشین هستی را.

من هم همین طور که سیل کلمات از بین لب‌های استاد راهنمایم بیرون می‌ریخت و فقط کم مانده بود بگوید خواستی بروی کانادا بگو من سفارشت را به دکتر ر بکنم، فهمیدم که انگار یک دستی دارد مهره‌های شطرنج را می‌چیند که من حالش را ببرم. وگرنه چرا باید روند کاری شرکت جوری پیش برود که با کارهای پایان‌نامه ارکستر سمفونیک راه بیندازند از شدّت هماهنگی؟ چرا حالا باید بفهمم کورسوی امیدی هست برای معافیت کفالت ماده شش؟

البتّه روی دیگر سکّه آن است که در این بازی شطرنج، مهره‌های حریف من هم خیلی خوب روی صفحه چیده شده‌اند. از طرفی مدّت خدمت مقدّس نظام وظیفه هفتهٔ گذشته به ۲۴ ماه افزایش پیدا کرد، از طرف دیگر زمزمه‌هایی مبنی بر عدم واگذاری پروژه‌های کسر خدمت به فارغ‌التحصیلان کارشناسی ارشد به گوش می‌رسد، در کنار این نباید از مهاجرت برادر بزرگتر هم گذشت که دی ماه می‌رود و ما را می‌گذارد با حوض اشک‌های مادر. عزممان را هم که برای زن گرفتن جزم کرده‌ایم. پس ما مانده‌ایم و یک دوراهی عجیب و غریب.

می‌دانم که اگر هر کسی بخواهد از این مملکت عزیز و خاک شریفش بگذرد می‌تواند. دیر و زود دارد، سوخت و سوز هم شاید داشته باشد، ولی شدنی است. با رزومه‌های بدتر از من، با زن و بچّه، با خدمت، با همه شرایطی رفته‌اند و می‌روند. پس من هم می‌توانم.

سؤال بزرگ امّا این است که من باید بروم؟ اگر بروم باید برگردم؟ در زندگی سؤال‌هایی هم هست که روح آدم را بخورد و بخراشد و چنگ بیندازد و بجود و مچاله کند. آن دستی که اتّفاقات عجیب و غریب را پشت سر هم ردیف می‌کند، کاش تصمیم‌های عجیب و غریب هم برای آدم می‌گرفت. من یکی، حوصلهٔ یک عمر حسرت و افسوس و پشیمانی ندارم.

سفر مقطّع

مترو صادقیه، ازدحام، سحر، چارتار، آزادگان، عوارضی، طلوع، باب دیلن، جاده، رپ، جاده، قم، جاده، کاشان، جاده، شاهین‌شهر، جاده، مادر، خواب، دور همی، تبریک، شهربازی، ترس، دلتنگی، خستگی، دوستان، جاده، طلوع، باب دیلن، جاده، جاده، جاده، دلتنگی.

مای میکروسکوپی، مای ماکروسکوپی

اوایل بحث بحران کمبود آب و خشکسالی بود که دعوت شدم به کمپین صرفه‌جویی در مصرف آب. ایده‌هایی مختصر بیان شده بود برای صرفه‌جویی یا شاید بهتر است بگوییم جلوگیری از اسراف. آخرین تجربهٔ من در صرفه‌جویی مصرف آب برمی‌گشت به سال اصلاح الگوی مصرف که تجربهٔ موفّقی هم نبود. امّا امسال عزمم را جزم کردم که بزرگ‌ترین ایراد خودم در این زمینه را رفع کنم. نسبت به چند سال قبل ممارست بیشتری از خودم نشان دادم و زمان استحمام را حدّاقل نصف کرده‌ام. در همین زمان نصف شده هم سعی می‌کنم جز در مواقع ضروری شیر آب را باز نگذارم. نمی‌دانم چقدر مسخره به نظر می‌آید چون میانگین مصرف خواننده‌های این بلاگ نیز نباید کم باشد. احتمالاً شما هم به اندازهٔ من از آب‌بازی در حمام خوشتان می‌آید. شاید شما هم آرامش را زیر دوش آب گرم پیدا می‌کنید یا شایدهای دیگر. امّا برای این نوشتار نه حدس و گمان‌های من در خصوص نحوهٔ مصرف شما و نه تمایل به جار زدن «ایّهاالنّاس من صرفه‌جویی می‌کنم» قوّهٔ محرّکه نبوده‌اند.

آدمی با انجام دادن هر عملی ناخودآگاه دوست دارد از نتیجه باخبر شود. برای شخص من هنوز مشخّص نیست که از زمانی که در مصرف آب صرفه‌جویی می‌کنم بحران آب به کدام سمت متمایل شده است. آیا در حال رفع شدن است؟ یا شدّت پیدا کرده؟ مشکل اینجاست که در چنین مواردی تنها برآیند تلاش‌های کلّ جامعه مشاهده می‌شود. یعنی همان مای ماکروسکوپی. شکی ندارم که قسمت اعظم این مای ماکروسکوپی به خوبی از وقوع بحران آب باخبر هستند و در صورت تمایل می‌توانند گامی در راستای رفع آن بردارند. امّا برداشتن این گام در مقیاس مای میکروسکوپی خواهد بود. یعنی همان قطره قطره دریا شدن. اگر من، هم‌اتاقی‌ام و تو و … تلاشی نکنیم در مقیاس بزرگ‌تر نتیجه‌ای بروز پیدا نخواهد کرد.

همهٔ این‌ها را هم من و هم شما می‌دانیم. چیزی که من از آن بی‌خبر هستم چرایی وجود شکاف بین مای میکروسکوپی و مای ماکروسکوپی است. چرا وقتی می‌دانیم با یک حرکت مثبت می‌توانیم گامی بلند جهت اهدافمان (چه مادّی چه معنوی) برداریم، از این کار مضایقه می‌کنیم؟ چرا من ترجیح می‌دهم هم‌چنان ۲۰ دقیقه زیر دوش آب مراحل سلوک عرفانی‌ام را طی کنم یا تو ماشین‌ات را بشویی یا دیگری پیاده‌رو با فشار آب تمیز کند؟ ما همه می‌دانیم که باید کاری کنیم امّا انجام این کار را به عهدهٔ دیگران می‌گذاریم. منتظریم منجی‌ای بیاید و آب بیاورد و وضع همه‌مان خوب شود.

این پست بهانه‌ای شده برای باز کردن دوبارهٔ دستهٔ «اینجا ایران است!».

در همین زمینه بخوانید (و کمی با چیزهایی که ما در دانشگاه خوانده‌ایم هم آشنا شوید یا کاربرد عملی آن‌ها را ببینید): چرا از دریافت یارانه انصراف ندادیم؟ در کافه نادری.

اوّلین گام پوچی

هر بار برای مسائل کوچک از من می‌پرسد چرا این را دوست داری؟/چرا می‌خواهی این کار را بکنی؟/چرا از فلان چیز خوشت می‌آید؟ یک جبهه هوای کم‌فشار از شمال غرب وجودم وارد می‌شود و به دلیل عدم وجود هر گونه زاگرس در کمربند میانی‌ام، کل پیکرم را در می‌نوردد. برای درک علّت خیلی از تصمیم‌ها/علایق/خواسته‌ها یا حتّی رخدادهای زندگی، باید به اندازهٔ چند ماه فکر کنم. برای من خیلی چیزها هستند، چون هستند. تا زمانی که کاری با آن‌ها نداشته باشم به آن‌ها فکر هم نمی‌کنم. گمان می‌کنم بخش بزرگی از آدم‌ها همین طور باشند. گاهی از تصوّر اینکه چه طور ممکن است غیر از من چند میلیارد آدم دیگر روی کرهٔ خاکی زندگی کنند در حالی که من به آن‌ها فکر نمی‌کنم، سرگیجه می‌گیرم. اینکه چند میلیارد دلیل برای بودن پیدا کنم، بماند.

کلمهٔ «چرا» برای من از آفرینش بی‌جواب مانده و با زنجیر شدن به جملهٔ «که چی؟» می‌تواند مثل پلّکان زیرزمین خانه قدیم‌مان به تاریکی محض برسد. گاهی باید حین راه رفتن فکر کرد.

و چقدر عرض شانه‌های من کم بود

انّا لله و انّا الیه راجعون.
پیش‌تر از من بسیاری -از آن‌ها که اهل نوشتن بوده‌اند و یا هستند- از دست اجل نوشته‌اند. آن‌قدری که شاید دوباره نوشتن حشو باشد، زیاد باشد، عبث باشد یا بیهوده. ما را ولی، نوشتن مرهم است. پس می‌نویسم که چقدر عرض شانه‌های من کم بود.
از سهم بسیار کوچکی از آنچه نوشته‌اند پیش از این و خوانده‌ام پیش از این، در خاطرم نیست کسی دست اجل را به پیچک تشبیه کرده باشد. این پیچک ولی، یک سال است که مرا درمی‌نوردد. به شکلی هراس‌آور سر می‌کشد به سرم. قامت من چندان بلند نیست. و چقدر عرض شانه‌های من کم. از اینکه انتخاب شوم ترسی ندارم، ترسم از آن است که این پیچک بیش از این نزدیکی بجوید به ما.
یک سال است که مستمر خبر می‌رسد از آشنای دوری، دوست آشنایی، خویش دوستی و حالا پارهٔ تنی، که رفته است. نمی‌دانم تقصیر از من است که قول نگرفتم -و نگرفته‌ام- از جانانم که نروند، یا تقصیر از من است که فراموش می‌کنم «نیامده‌ایم بمانیم» یا تقصیر از من است که فراموش می‌کنم گاهی باید گفت «الحمدلله علی عظیم رزیتی». گفته‌اند که خداوند حکیم است. پذیرفته‌ام که خداوند حکیم است. دانسته‌ام حتّی که خداوند حکیم است. به‌وقت امتحان ولی، فراموشی چنان می‌وزد به جانم که ریشهٔ دانسته‌هایم را برمی‌کشد.
نگاه می‌کنم به قامت استوار این پیرِ سپیدمویِ همیشه‌نگرانِ دوست‌داشتنی‌ام که وقت اندرز گفتن تردید نمی‌کند -و منِ جوان، چه محتاجم به اندرز- و توهین نمی‌کند و چقدر عزیز می‌داردمان این عزیز. نگاه می‌کنم به تکان خوردن شانه‌هایش از شدّت سرفه و به قامتش که استوار است -هنوز- و به سرش که زیر افتاده است، که این مرد عادت ندارد به ضعف، به اینکه تیمارش کنند و حالا غم ما را به خاطر ناتوانی‌اش از فرودادن همین غذای اندک از چشم‌هایمان می‌چیند و فرومی‌خورد. نگاه می‌کنم به جسم نحیفش که هر بار بیشتر تحلیل رفته است و به نمازی که دیگر از روی صندلی می‌خواند و به صدایی که هنوز رسا به گوش می‌رسد که «سپاس برای خداوند جهانیان است». نگاه می‌کنم به آن جسم نحیف و کجاست آن قامت بلند و صدای رسا و صلابت راه رفتن؟ نگاه نمی‌کنم. از آن روز که گفتند در آغوشش بگیر که شاید دیدار آخر باشد -و در گورستانی این را به من گفتند- و نتوانستم، مصمّم شدم که آخرین دیدار را نداشته باشم. نگاه نمی‌کنم به تو، و تو باید بدانی که این نخواستن نیست، نتوانستن است.
باید به مادرم بگویم که ماندن به هر قیمت نمی‌ارزد. باید به مادرم بگویم که «نیامده‌ایم که بمانیم». باید به مادرم بگویم که من، هستم، گرچه کمم و خرد و خردتر از خرد. باید به مادرم بگویم او که رفت، فرزند رشیدش را پیش‌تر تقدیم کرده بود و حالا فرزند رشیدش که روزی از دست خدا می‌خورد «باید» که پدر را به پیشواز بیاید. باید به مادرم بگویم، او که رفت، خانه‌اش خیمهٔ عزای مولایش بود و به‌جاست و واجب که خانهٔ مولایش جایگه او باشد. این‌ها را باید بگویم. باید گفته باشم. باید می‌گفتم. امّا چقدر زبان من قاصر بود و چقدر عرض شانه‌های من کم بود.
با خبر رفتنش از خواب بیدار شدم. مدّتی بود که دیگر خواب رفتنش را نمی‌دیدم -و چه ناامید و ناسپاسم من که خواب سلامتی‌اش را ندیدم- و خدا انگار که شوخی می‌کند با بنده‌اش و خدا انگار که چه بی‌موقع شوخی می‌کند با بنده‌اش و خدا انگار که بنده‌اش را امتحان می‌کند و خدا همیشه بنده‌اش را امتحان می‌کند. خدا او را امتحان کرد به‌مثابهٔ ایّوب و به درجهٔ حاج مرتضی و نه ایّوب و چه سربلند بود حاج مرتضی در این امتحان و خدا امتحان کرد من را و چه سرافکنده‌ام من.
از پلّه‌های سالن مسجد پایین می‌روم. شانه‌به‌شانهٔ برادرم. امیدم. که در همین چند قدم شانه‌هایی پیدا کرده برای گریستن. من ولی به هر که می‌رسم انگار غریبه است. پایین می‌روم. پایین می‌رویم. و خواهر بزرگم است که به استقبالمان می‌آید به دنبالش خواهر دیگر و خواهر دیگر و مادرم. و من در آغوش می‌گیرمشان که تسکین باشم یا تسکین باشند امّا نیست شانه‌ای که بار غمم را و زنده‌رود غمم را به او محوّل کنم و می‌فهمم که این منم که باید سهمی از بار غم این‌ها به دوش بگیرم و چقدر عرض شانه‌های من کم بود.
آن که رفت، زنده‌رود ما بود و صفّهٔ ما بود و وطن ما بود و اینکه مانده، چه ضعیف است و چقدر عرض شانه‌هایش کم.