فاجعه

یک نفر را کشتن به اندازه‌ی کافی سخت نیست؟ چه‌طور این همه؟
مردها را کشتن به اندازه‌ی کافی سخت نیست؟ چه‌طور زن‌ها را؟
بزرگسالان را کشتن به اندازه‌ی کافی سخت نیست؟ چه‌طور بچّه‌ها را؟
اگر عوض اینجا، میانمار به دنیا می‌آمدم می‌کشتم یا کشته می‌شدم؟ می‌سوزاندم یا می‌سوختم؟
روی ما بچّه‌های آدم به اندازه‌ی کافی سیاه نیست؟ گیرم که با یک کلیک مموت سرتاپاش سیاه شود.
فردا روزی اگر یقه‌مان را گرفتند که چه کردید؟ لب گشودنمان حتّی، عذر بدتر از گناه نیست؟

قهوه‌ساز جهان‌گرد

دیروز رفتیم بیرون، به نیّت چهار پنج تا خرید کوچولو و بزرگ. همین طور که تو تهران به صورت کاتوره‌ای حرکت می‌کردیم تصمیم گرفتیم شام بریم بام تهران. خب دو تا دانشجوی آس‌وپاس که ماشین ندارن و قصد ندارن دربست بگیرن و از وسط مسیر می‌خوان برن بام و تاکسی گیرشون نمیاد و پیاده می‌رن و بعد می‌خوان پیاده برگردن رو تصوّر کنین. خوب تصوّر کنین. حالا به تصوّراتتون یه قهوه‌ساز تو دست یکی‌شون اضافه کنین. اصن یه وعضی!

حیف که هنوز اینجا هرزه‌نوشت شروع نشده، وگرنه کلّی حرف داشت این شبی که گذشت. ;)

آدم‌های سر کوچه

از دور که می‌آمدم پسری می‌دیدم، سرش بالا و یک جایی دیگر بود، شاید یک جایی که آفتاب بهتری داشت. دختری سرش را مدام روی دست پسر حرکت می‌داد. رسیدم نزدیک‌تر، دستش را می‌بوسید: «دستت بوی گند در می‌دهد.» انگشت‌های دست چپم را باز و بسته می‌کنم و فکر می‌کنم: «دستم بوی گند وینستون لایت می‌دهد.»