و چقدر عرض شانه‌های من کم بود

انّا لله و انّا الیه راجعون.
پیش‌تر از من بسیاری -از آن‌ها که اهل نوشتن بوده‌اند و یا هستند- از دست اجل نوشته‌اند. آن‌قدری که شاید دوباره نوشتن حشو باشد، زیاد باشد، عبث باشد یا بیهوده. ما را ولی، نوشتن مرهم است. پس می‌نویسم که چقدر عرض شانه‌های من کم بود.
از سهم بسیار کوچکی از آنچه نوشته‌اند پیش از این و خوانده‌ام پیش از این، در خاطرم نیست کسی دست اجل را به پیچک تشبیه کرده باشد. این پیچک ولی، یک سال است که مرا درمی‌نوردد. به شکلی هراس‌آور سر می‌کشد به سرم. قامت من چندان بلند نیست. و چقدر عرض شانه‌های من کم. از اینکه انتخاب شوم ترسی ندارم، ترسم از آن است که این پیچک بیش از این نزدیکی بجوید به ما.
یک سال است که مستمر خبر می‌رسد از آشنای دوری، دوست آشنایی، خویش دوستی و حالا پارهٔ تنی، که رفته است. نمی‌دانم تقصیر از من است که قول نگرفتم -و نگرفته‌ام- از جانانم که نروند، یا تقصیر از من است که فراموش می‌کنم «نیامده‌ایم بمانیم» یا تقصیر از من است که فراموش می‌کنم گاهی باید گفت «الحمدلله علی عظیم رزیتی». گفته‌اند که خداوند حکیم است. پذیرفته‌ام که خداوند حکیم است. دانسته‌ام حتّی که خداوند حکیم است. به‌وقت امتحان ولی، فراموشی چنان می‌وزد به جانم که ریشهٔ دانسته‌هایم را برمی‌کشد.
نگاه می‌کنم به قامت استوار این پیرِ سپیدمویِ همیشه‌نگرانِ دوست‌داشتنی‌ام که وقت اندرز گفتن تردید نمی‌کند -و منِ جوان، چه محتاجم به اندرز- و توهین نمی‌کند و چقدر عزیز می‌داردمان این عزیز. نگاه می‌کنم به تکان خوردن شانه‌هایش از شدّت سرفه و به قامتش که استوار است -هنوز- و به سرش که زیر افتاده است، که این مرد عادت ندارد به ضعف، به اینکه تیمارش کنند و حالا غم ما را به خاطر ناتوانی‌اش از فرودادن همین غذای اندک از چشم‌هایمان می‌چیند و فرومی‌خورد. نگاه می‌کنم به جسم نحیفش که هر بار بیشتر تحلیل رفته است و به نمازی که دیگر از روی صندلی می‌خواند و به صدایی که هنوز رسا به گوش می‌رسد که «سپاس برای خداوند جهانیان است». نگاه می‌کنم به آن جسم نحیف و کجاست آن قامت بلند و صدای رسا و صلابت راه رفتن؟ نگاه نمی‌کنم. از آن روز که گفتند در آغوشش بگیر که شاید دیدار آخر باشد -و در گورستانی این را به من گفتند- و نتوانستم، مصمّم شدم که آخرین دیدار را نداشته باشم. نگاه نمی‌کنم به تو، و تو باید بدانی که این نخواستن نیست، نتوانستن است.
باید به مادرم بگویم که ماندن به هر قیمت نمی‌ارزد. باید به مادرم بگویم که «نیامده‌ایم که بمانیم». باید به مادرم بگویم که من، هستم، گرچه کمم و خرد و خردتر از خرد. باید به مادرم بگویم او که رفت، فرزند رشیدش را پیش‌تر تقدیم کرده بود و حالا فرزند رشیدش که روزی از دست خدا می‌خورد «باید» که پدر را به پیشواز بیاید. باید به مادرم بگویم، او که رفت، خانه‌اش خیمهٔ عزای مولایش بود و به‌جاست و واجب که خانهٔ مولایش جایگه او باشد. این‌ها را باید بگویم. باید گفته باشم. باید می‌گفتم. امّا چقدر زبان من قاصر بود و چقدر عرض شانه‌های من کم بود.
با خبر رفتنش از خواب بیدار شدم. مدّتی بود که دیگر خواب رفتنش را نمی‌دیدم -و چه ناامید و ناسپاسم من که خواب سلامتی‌اش را ندیدم- و خدا انگار که شوخی می‌کند با بنده‌اش و خدا انگار که چه بی‌موقع شوخی می‌کند با بنده‌اش و خدا انگار که بنده‌اش را امتحان می‌کند و خدا همیشه بنده‌اش را امتحان می‌کند. خدا او را امتحان کرد به‌مثابهٔ ایّوب و به درجهٔ حاج مرتضی و نه ایّوب و چه سربلند بود حاج مرتضی در این امتحان و خدا امتحان کرد من را و چه سرافکنده‌ام من.
از پلّه‌های سالن مسجد پایین می‌روم. شانه‌به‌شانهٔ برادرم. امیدم. که در همین چند قدم شانه‌هایی پیدا کرده برای گریستن. من ولی به هر که می‌رسم انگار غریبه است. پایین می‌روم. پایین می‌رویم. و خواهر بزرگم است که به استقبالمان می‌آید به دنبالش خواهر دیگر و خواهر دیگر و مادرم. و من در آغوش می‌گیرمشان که تسکین باشم یا تسکین باشند امّا نیست شانه‌ای که بار غمم را و زنده‌رود غمم را به او محوّل کنم و می‌فهمم که این منم که باید سهمی از بار غم این‌ها به دوش بگیرم و چقدر عرض شانه‌های من کم بود.
آن که رفت، زنده‌رود ما بود و صفّهٔ ما بود و وطن ما بود و اینکه مانده، چه ضعیف است و چقدر عرض شانه‌هایش کم.

کتاب خریدیم، کتاب بخوانیم

گاهی سنجاب‌ها، بیشتر از آن‌چه در توانشان است در لانه‌شان فندق جمع می‌کنند. لیست فندق‌هایی که جمع کردم:

اسم کتاب نویسنده ناشر
هایکو هر جا بخواهد می‌وزد آهنگ قلم
زندگی و زمانهٔ مایکل ک جی. ام. کوتسیا فرهنگ نشر نو
سیلماریلیون جی.آر.آر. تالکین روزنه
چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس نیلوفر
پدرو پارامو خوان رولفو آفرینگان
کتابخانه بابل خورخه‌لوئیس بورخس نیلوفر
خنده‌های امپراتور رضا احسان‌پور آرما
چه حرف‌ها رضا احسان‌پور فصل پنجم
ریشه‌های آسمان رومن گاری ثالث
داستان‌های پس از مرگ سلینجر زاوش
اصول فلسفه و روش رئالیسم سیدمحمدحسین طباطبایی صدرا
سووشون سیمین دانشور خوارزمی
پرواز شرمن الکسی افراز
ما چگونه ما شدیم صادق زیباکلام روزنه
نامه‌های بلوغ علی صفایی حائری لیلهالقدر
پوست انداختن کارلوس فوئنتس آگه
مادام بواری گوستاو فلوبر مجید
دسته دلقک‌ها لویی فردیناند مرکز
ماجرای عجیب سگی در شب مارک هدن افق
عاشق مارگریت دوراس نیلوفر
نوشتن همین و تمام مارگریت دوراس نیلوفر
پل معلق محمدرضا بایرامی افق
مرشد و مارگریتا میخائیل‌آفاناسیویچ بولگاکوف فرهنگ نشر نو
مردی در تبعید ابدی نادر ابراهیمی روزبهان
ابن مشغله نادر ابراهیمی روزبهان
ابوالمشاغل نادر ابراهیمی روزبهان
کافکا در کرانه هاروکی موراکامی نیلوفر
طعم نان هاینریش بل مس
پیراهن ابریشمی سبزرنگ هاینریش بل مس
لبه تیغ ‌ویلیام‌سامرست موام نشر و پژوهش فرزان روز شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

کتاب بخریم، کتاب بخوانیم

چند سالی هست که اردیبهت می‌رسد و سنجاب‌ها فندق‌هایشان را انبار می‌کنند برای روزهای بی‌فندقی. لیست فندق‌هایی که امسال تصمیم دارم انبار کنم این‌هاست:

کتاب نویسنده ناشر
چه حرف‌ها رضا احسان‌پور فصل پنجم
خنده‌های امپراتور رضا احسان‌پور آرما
مرشد و مارگریتا میخائیل‌آفاناسیویچ بولگاکوف فرهنگ نشر نو
ماجرای عجیب سگی در شب مارک هدن افق
چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس نیلوفر
پدرو پارامو خوان رولفو آفرینگان
کتابخانه بابل خورخه‌لوئیس بورخس نیلوفر
طعم نان هاینریش بل مس
لبه تیغ ‌ویلیام‌سامرست موام نشر و پژوهش فرزان روز شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
سووشون سیمین دانشور خوارزمی
پوست انداختن کارلوس فوئنتس آگه
مادام بواری گوستاو فلوبر مجید
عاشق مارگریت دوراس نیلوفر
نوشتن همین و تمام مارگریت دوراس نیلوفر
پل معلق محمدرضا بایرامی افق
نفر هفتم هاروکی موراکامی ثالث
کافکا در کرانه هاروکی موراکامی نیلوفر
پرواز شرمن الکسی افراز
هایکو هر جا بخواهد می‌وزد آهنگ قلم
هایکوها از یک پدر و مادرند سیدرضا علوی نیلوفر
ریشه‌های آسمان رومن گاری ثالث
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی دارینوش
مردی در تبعید ابدی نادر ابراهیمی روزبهان
ابن مشغله نادر ابراهیمی روزبهان
نامه‌های بلوغ علی صفایی حائری لیلهالقدر
اصول فلسفه و روش رئالیسم سیدمحمدحسین طباطبایی صدرا

دونه به دونه غمی

از خواب بیدار می‌شم و باز سرده. همه‌ی اتاق سرده. همین طور با خودم کلنجار می‌رم که سرما واسه خاطر اینه که من شلوارک پوشیدم و یه زیرپوش. بیرون هوا سفیده و آدمو به شک می‌اندازه که آفتاب زده؟ نماز قضاست؟ نمازو می‌خونم و کتری به دست آماده می‌شم واسه پیاده‌روی طولانی! از اتاق تا آشپزخونه از راهرویی که می‌دونم دو برابر اتاق سرده. باز سرما رو به یاد دو سال پیش حوله می‌دم جای دیگه و چیزی نمی‌پوشم. دیشب داشتم به پیش‌بینی یاهو در مورد برف امروز فکر می‌کردم و این که به شخصه هیچ وقت کاری به پیش‌بینی وضع هوا نداشتم و حتّی اون سفر آستارا که به خاطر بارندگی هتل‌گیر شدیم رو از خیلی سفرهای دیگه بیشتر دوست داشتم. با خودم می‌گم قبل اینکه بیام اینجا کسی پیش‌بینی چیز رو کرده بوده؟ احتمال عاشق شدن زیاد و دوری از خانواده. (مسائل خصوصی رو آدم نباید وسط داستان‌هاش تعریف کنه، قبول ندارید؟ هری خراب‌کار رو ببینید) بعدش من حتّی به زنجیر چرخ هم فکر نکردم و پا شدم اومدم اینجا تو گِل گیر کردم.

دونه‌های برف از اون بالا ول می‌شن پایین و وقتی به چند متری زمین می‌رسن انگار به غلط کردم می‌افتن. دیگه راهی واسه برگشتن نیس. اینو از پنجره‌ی راهرو می‌بینم و تازه می‌فهمم زمستون لعنتی هم داره عقب جلو می‌کنه. نتیجه‌اش اینه که مجبور می‌شم قبل رفتن نیم‌چکمه‌ها رو واکس بزنم و بپوشم و به این فکر کنم که اینا داخلشون خشک می‌مونه و تختشون لیزه. از آرژانتین که می‌افتم تو احمد قصیر یه آن با خودم می‌گم امروز با تاکسی برم. یکی تو سرم می‌گه پسر بالاخره باید یه روزی مرد شه دیگه. به گمونم این همونیه که یه پاش رو گچ گرفتن و تو بیمارستان خوابیده و ملّت میان عیادتش و هیچ دردی نداره. دستامو از تو جیبم در میارم و همه‌ش به سنگ‌فرش جلوی بانک کشاورزی فکر می‌کنم که یه قسمتش رو تراش ندادن و صیقلیه و می‌رم تو حاشیه‌ی خیابون. دختره که با سرعت تو پیاده‌رو به موازات من حرکت می‌کنه و ازم جلو می‌زنه تازه می‌فهمم که این مرد شدن بیشتر بوی شاش می‌ده. بر می‌گردم تو پیاده‌رو و باز یاد سنگفرش جلوی بانک کشاورزی می‌افتم. سر هر فرعی تقریباً فقط امیدم به خداست، ایستی در کار نیست، یه راست از پیاده‌رو با سرعت پرت می‌شم وسط خیابون و دعا می‌کنم ماشین نیاد. خیابونا خلوتن و پسری که روزا سی چهل بار با ماشین و اتوبوس و موتور تصادف می‌کنه و یه طرف صورتش بی‌حس می‌شه، تو واقعیّت سالم می‌رسه شرکت.

با سرما اختم. فقط مغز استخونام شب موقع خوابیدن درد می‌گیرن. انگار از سمت آرنج به طرف مچ، یکی رو مغز استخون ساعدم خط می‌کشه. موقع برگشتن تو ساق پا بود. حالا ولی به دست رسیده.

از این پست یک سال و سه ماه گذشته است. اگر تا امروز تکمیل نشده، احتمالاً هرگز قرار نبوده تکمیل بشود. پس همین طور منتشر می‌شود. (منتشر شدن در مقابل پاک شدن)

و پاستیل‌هایی که ارزان نیستند

من بودم و یک بسته پاستیل خرسی رنگارنگ توی دستم که برای رونیک خریده بودم و حالا روی دستم باد کرده بود. اوّل خواستم بدهمش به اوّلین دختربچّه‌ای که دیدم. ولی خب، از جبر روزگار دختربچّه‌ای ندیدم. بعد گفتم می‌دهمش به دختری که بچّه نباشد. این یکی هم ارزش دردسر بعدش را نداشت. بعد خواستم ببرمش توی اتاق و ترکیب سیگار و پاستیل را امتحان کنم. امّا نه پاستیل دوست دارم، نه ترکیب پاستیل و سیگار چیز خوبی به نظر می‌رسد، نه «سیگار نکشیدن از اوّل اسفند تا ۱۲ فروردین»* را به خاطر سیگار به هم می‌زنند. پس من ماندم و پاستیل‌ها. دلم خواست بدهمش به مومو. مومو باحال‌ترین مادرجنده‌ای است که تا حالا دیده‌ام. (ما اینجا محدودیت نوشتن کلماتی که با ج شروع می‌شوند را نداریم، برخلاف ناشر کتاب زندگی پیش رو. شاید آن‌ها هم بهتر باشد وبلاگ بنویسند عوض کتاب چاپ کردن) البتّه راستش را بخواهید با مادرجندهٔ دیگری به این صورت آشنا نشده‌ام. می‌خواستم پاستیل‌ها را بدهم به مومو، چون ممکن است پسرها در فرانسه پاستیل دوست داشته باشند. یا پسرهای عرب پاستیل دوست داشته باشند. یا عرب‌هایی که توسّط یهودی‌ها بزرگ شده‌اند پاستیل دوست داشته باشند. این‌ها را از منظر نژادپرستی نمی‌گویم. به نظرم واقعاً همه‌شان ممکن‌اند.

یک استاد ادبیاتی داشتیم که می‌گفت حرامزاده‌ها -البتّه حرامزاده از منظر عرف هر جامعه- عادی نخواهند بود. چون موقع بسته شدن نطفه‌شان پدر و مادرشان هراس داشته‌اند. بیشترشان ناتوان ذهنی می‌شوند. برخی هم نابغه. یکی از هنرمندان غربی را هم مثال زد. میکل‌آنژ بود یا کس دیگر دقیق خاطرم نیست. حرف خودش نبودها. مسئله توسط یکی از روان‌شناس‌های غربی مثل فروید یا یونگ -یا یانگ- یا کس دیگری به روش علمی بررسی شده بود. بماند که روش علمی به درد در کوزه می‌خورد.

پایین خوابگاه یک مرکز نگهداری از کودکان ناتوان ذهنی هست. من هیچ وقت کودکان ناتوان ذهنی داخل آن‌جا را ندیده‌ام. هیچ وقت هم نمی‌خواهم ببینم. نه آن‌جا نه هیچ جای دیگری. فکر اینکه دو نفر -یا در شرایط بدتر یک نفر- بتواند چنین جنایتی مرتکب شود و بدتر از آن آن‌قدر جگر -شما بخوانید چیز دیگری- نداشته باشد که گندی که بالا آورده را خودش جمع کند حالم را به هم می‌زند. آن هم وقتی کلّی دانشمند زحمت کشیده‌اند تا هزار جور کاندوم و قرص تولید کنند. به هر حال از نظر من توی آن ساختمان خاکستری پر بود از موموها و ماماها -نسخهٔ مؤنث مومو- که با توجّه به تعداد زیاد خرس‌های رنگی توی دست من ممکن بود به هر کدامشان یک خرس رنگی برسد. هم‌اینکه از نظر من توی ذهن ناتوان این بچّه‌ها یک خرس رنگی با دو خرس رنگی نباید تفاوتی داشته باشد، خرس سبز با خرس قرمز هم. راستش را بخواهید به نظرم ذهن ناتوان آن‌قدرها هم بد نیست. تا حالا شنیده‌اید آدم‌های ناتوان ذهنی جنگی راه انداخته باشند؟ یا جنگل‌ها را خراب کرده باشند؟‌ قتل زنجیره‌ای چه‌طور؟ نه، به نظر من آدم‌های ناتوان ذهنی نهایت وسعشان برای ریدن به وضعیت موجود دنیا همان ریدن در جایی غیر از کاسهٔ توالت است. پس رفتم داخل آن ساختمان‌های همیشه خاکستری و از اینکه خانم مسئول در جواب آقای مسئول که پرسیده بود «بچّه‌هاتون از اینا می‌خورن؟» گفته بود «آره بعضیاشون می‌خورن» خیلی خوشحال شدم. خانم مسئول لباس پرستاری پوشیده بود و آن قسمت ساختمان که من واردش شدم بوی بیمارستان می‌داد. برای همین همان وقتی که داشتم سطل پاستیل‌ها را می‌دادم به آقای مسئول، من رفته بود پشت ساختمان بالا می‌آورد و می‌لرزید. لابد به خیالش اینکه بچّه‌های ناتوان ذهنی مدام توی فضایی با بوی بیمارستان باشند خیلی وحشتناک بوده.

من این روزها خیلی کارهایش با من فرق دارد. علیرغم اینکه در مرحلهٔ «سیگار نکشیدن از اوّل اسفند تا ۱۲ فروردین» هستیم، مدام سیگار می‌کشد. به بچّه‌های جشن فارغ‌التحصیلی فکر می‌کند و سیگار می‌کشد. به پایان‌نامه فکر می‌کند و سیگار می‌کشد. به محمدحسین هم. شاید یک جور دلخوری برایش پیش آمده باشد که من دوباره قبول کنم برگردم سر کار. خب درست است که عروسی گرفتن احتمال طلاق را کاهش می‌دهد، ولی طلاق را ریشه‌کن نمی‌کند. برای همین هم هست که من می‌روم سر کار. یعنی بیشتر برای این است که چهار تا از پنج تا شرط کاری من احتمالاً برآورده می‌شود. به نظرم درست نیست که به خاطر برقرار نشدن شرط پنجم، که از قضا سخت‌ترین شرط کاری دنیا هم هست، کار نکرد. یک جور بهانه گرفتن به نظر می‌رسد. البتّه مطمئن نیستم به خاطر تأمین مالی بودن سر کار می‌روم یا بهانه نگرفتن. می‌بینید چه روزگاری شده؟ آدم حتّی نمی‌تواند درِ پستوی ذهنش را باز کند و ببیند دقیقاً چه مرگش است که می‌خواهد/نمی‌خواهد کار کند.

*از نظر من یک سیگاری هیچ وقت ترک نمی‌کند. ممکن است در بازه‌های زمانی با طول مختلف سیگار نکشد. حتّی ممکن است این بازه‌ها تا زمان مرگش هم ادامه پیدا کنند. ولی یک سیگاری هیچ وقت ترک نمی‌کند. ترک کردن اصلاً معنی ندارد برای سیگاری‌ها.

و بعد این تو بودی که نبود

شنیده‌ام که دوستی می‌گفت زندگی در خوابگاه کمک می‌کند آدم‌ها سازگار شوند. با شرایط. با آدم‌ها. من با شرایط خو گرفته‌ام، با آدم‌ها هم. من حتّی با داستان‌ها هم خو گرفته‌ام. هر از چند گاهی جرقّه‌ای تو ذهنم می‌زند و بوم! یک داستان با شخصیت‌های جدید متولّد می‌شوند. بگذارید که در گوشتان بگویم که همیشه یک قسمتی از من توی پسر نقش اوّل داستان هست. خب، شاید من از آن دسته آدم‌های خودشیفته‌ای هستم که مدام در مورد خودشان داستان می‌نویسند. البتّه، سابقه نشان می‌دهد کمی از وجودم هم در شخصیت‌های دیگر داستان حلول می‌کند.

چند وقت پیش یک آدم خسته و نزاری راه افتاد دم غروب رسید به ایوان خانه‌اش که در یک منطقهٔ روستایی بود. نشست روی یکی از سه صندلی سفیدی که روی ایوان چوبی بود و پاهایش را گذاشت روی یک میز گرد. در این هوای گرگ‌ومیش، بوی علف یا شاید هم کمی نیلوفر خودرو توی هوا باشد. این مرد را شاید در تبلیغ مارلوبورو زیر شیشهٔ میز تحریر برادرم دیده باشم. فضا، به فضای فیلم‌های گاوچرانی خیلی شبیه است، ولی میز و صندلی‌های سفید پلاستیکی به شدّت غریب‌اند. انگار همهٔ این‌ها مربوط به جایی در یک شهرک سینمایی‌اند. یا روستایی نیمه‌متروک در یک جایی که گاوچرانی نفس‌های آخرش را می‌کشد.

طرف بارها چلسی‌بوت‌های چرمی قدیمی من را از پایش در آورده، با انگشت ردّ گِل را از ناخن‌های پایش پاک کرده -علیرغم اینکه عجیب است ولی این نیم‌چکمه‌ها را بدون جوراب پایش کرده است- و بعد زل زده به افق. به مرز آبی آسمان و سیاه زمین. در هوایی که تاریک است. در فضایی که هر چیزی غیر از آسمان سیاه است.

همین. کلّ ماجرا شاید نزدیک به دو یا سه دقیقه باشد. حالا گیرم که من بگویم مسیر زیادی را پیاده گز کرده و کف پاهایش درد گرفته. در واقع این کار را کرده، ولی قبل از اینکه وارد ذهن من بشود. و من به این فکر کرده‌ام که چرا؟ چرا طرف می‌نشیند و به غروب به این سیاهی نگاه می‌کند. امروز فهمیدم که خیلی وقت است عاشقانه ننوشته‌ام. حقیقت این است که عشق چند وقتی است که نیست. بعد دیدم که توی خانه‌اش سیاه است. پر از نیستی. بعضی وقت‌ها عاشقانه‌ها سیاه می‌شوند. غروب هم بخشی از روز است دیگر.

من رفتم آقای مدیر

دو هفته پیش، بعد از اینکه سه روز منتظر شدم تا با مدیرعامل صحبت کنیم و گام‌های بعدی را مشخّص کنیم، تنها چیزی که نصیبم شد سواری با ماشین مدیر مستقیم تا خوابگاه بود. به صورت رک به مدیرم گفتم که این سبک کاری با من جور در نمی‌آید. صحبت‌های همیشگی‌اش را در مورد نحوهٔ کار شرکت به اصطلاح تحقیقاتی‌مان تکرار کرد و خداحافظی کردیم. هفتهٔ پیش اوضاع حتّی بدتر از هفتهٔ قبل از آن بود. چهارشنبه و پنج‌شنبه را تقریباً تنها سر کردم، بدون آن که با مدیرم یا مدیرعامل صحبتی داشته باشم.

دیشب چهل و پنج دقیق قبل از خوابیدن به این فکر کردم که چه طور به مدیرعامل بگویم سیستم کار اذیّتم می‌کنم. نتیجه‌اش این شد که سیستم کار عوض نشود. من بروم. پس امروز صبح -برای اوّلین بار در امسال شاید- ساعت ۸:۳۰ رفتم شرکت. علاوه بر مدیرعامل، منشی مدیرعامل هم نبود. به مدیرم تصمیمی که گرفته بودم اعلام کردم و گفتم هر وقت که مدیرعامل وقت داشت می‌آیم تا با هم صحبت کنیم.

از ساعت ۱۰ صبح امروز برای اوّلین بار بعد از نزدیک چهار سال، آدم بیکاری هستم. همین طور که مسیر برگشت را پیاده گز می‌کردم دوباره عضلهٔ چهارسر زانویم شروع کرد به زوق‌زوق کردن. انگار که روح بیکار اعظم، مارک شنیر دلقک در من حلول کرده باشد. روح بیچاره نمی‌دانسته ما اینجا نه وان آب گرم داریم، نه میزی که بشود پا را جهت استراحت دادن به زانو روی آن ولو کرد و نه کُنیاکی که برای تسکین درد روی زانو بریزیم. پس کج‌دار و مریز خودم را می‌رسانم به خوابگاه. بعد به این فکر می‌کنم که کار بعدی که خواهم کرد چه چیزی ممکن است باشد؟ بیکاری جذّاب‌ترین گزینه است. دلم می‌خواهد تا آخرین ریال پس‌اندازم را خرج کنم، بعد به فلاکت بیفتم و طعم زندگی را بچشم. این طور از کار جدا شدن حسنش این است که آزادی را به یاد آدم می‌اندازد. اینکه خود آدم افسار زندگی را به دست گرفته و هنوز افسار آدم دست زندگی نیفتاده است. حالا، در ادامهٔ داشتن این آزادی، بهترین سبک زندگی کیاتیک‌ترین (chaotic، واژهٔ معادل خوبی که به متن بخورد هم داشته باشد، من همین کیاتیک را ترجیح می‌دهم) سبک است. مثل همین گراواتار.

این پست، باید تحت عنوان حرف‌های یک بن‌بست با خودش منتشر شود. ولی می‌رود در دستهٔ عمومی تا شما هم از تصمیم من آگاه شوید. مثل عروسی گرفتن. آن‌ها که عروسی می‌گیرند سخت‌تر جدا می‌شوند تا آن‌ها که نمی‌گیرند. امیدوارم آن‌ها که تصمیم‌شان در خصوص سر کار نرفتن را علنی می‌کنند هم کمتر از آن‌هایی که نمی‌کنند برگردند به کار قبلی.

گل مردود

کم‌کم کار داشت بیخ پیدا می‌کرد. تو کلّه‌ام بازی بسکتبال راه افتاده بود. شیخمان هم پایش به بسکتبال باز شده بود. پسری مدام توی سرم شوت سه‌امتیازی می‌زد، سه‌گام می‌رفت، پابکس دفاع می‌کرد. تصمیم کبرایم را گرفتم و یک‌شنبه‌شبی شورت و رکابی قرمز تیم قدیم دانشکده را سرسری انداختم توی یک پلاستیک دسته‌دار و ساعت ۷ رفتم سمت سالن. راستش را بخواهید اینکه ساعت پنج عصر مربّی را دیده بودم و گفته بودم که امروز می‌روم تمرین خیلی در رفتنم تأثیر داشت. ممکن بود عوض تمرین رفتن روی تختم دراز بکشم و سیگار دود کنم. ولی گفته بودم و رفتم.

وضعیت بدنم آن قدری که انتظار داشتم بد نبود. دفعهٔ پیش که بعد از ماه‌ها رفتم باشگاه حس می‌کردم از لثه‌هایم خون می‌چکد. این قدر می‌سوخت لعنتی. این بار ولی نه. در عوض وضعیت بازی‌ام آن‌قدرها که انتظار داشتم خوب نبود. دستم توپ را نمی‌شناخت، پایم کف سالن را. موهایم هم که جلو چشم‌هایم رژه می‌رفت. شاه‌بیت ماجرا هم این بود که بین ۱۲ نفری که آخر سر قرار شد بازی تمرینی کنند شدم نفر ۱۱ یا ۱۲.

روزگار است دیگر. بالا و پایین دارد. روی نیمکت که نشسته بودم یاد دبیرستان افتادم. توی تیم بسکتبال که بودیم (برای رفتن به تیم بسکتبال یک دبیرستان دولتی مثل دبیرستانی که من می‌رفتم، کافی است که بروید تمرین تیم) پسر بامزه‌ای بود که هر بار در بازی تمرینی تیمشان گل می‌خورد -که زیاد هم گل می‌خورد- توپ را بر می‌داشت و از زیر سبد پرتابش می‌کرد بالا تا توپ عکس مسیر گل شدن را طی کند. بعد بلند داد می‌زد: «گل مردود!». پسر توی تیم بازنده‌ها بود. وقتی این طور داد می‌زد می‌خندیدیم. اوایل می‌خندیدیم. بعد عادی می‌شد. بعد چهار تا فحش کاف‌دار می‌دادیم که وقت تلف نکن، بگذار بازی کنیم.

برای بازی کردن در تیم یک دبیرستان دولتی مثل دبیرستانی که من می‌رفتم، کافی بود تعداد خطاهای دابل و رانینگ‌تان خیلی زیاد نباشد. همین. من تقریباً هیچ وقت علاقه‌ای به اینکه در مسابقات باشگاهی بسکتبال بازی کنم نداشتم. برای تیم دانشگاه هم هیچ وقت علاقه نداشتم بازی کنم. هیچ وقت هم در حدّی نبودم که برای تیم انتخاب شوم. حالا اینکه کدام علّت است و کدام معلول شاید واقعاً واضح و مبرهن نباشد. ولی هیچ وقت به این شدّت در تیم بازنده‌ها نبودم. طعم گسی دارد. تلخ هم نه. گس.

توی تیم بازنده‌ها انگار همهٔ کارهایت شبیه همان «گل مردود!» گفتن است. اوّلش کمی بامزه است. بعد عادی می‌شود، آخر سر هم کاف‌ی.

این بار با من فریاد بزن

حرف خاصّی نبود. بودها. منتهی جایش اینجا نبود. فقط وقتی خواستم آنچه با من گوش می‌کنید را عوض کنم، یکی توی دلم یا توی سرم گفت این بار یواشکی بروید روی پشت بام، اگر شد با من فریاد بزنید: «می‌گویمت به باد، باد می‌راندت». سبک و سیاق آهنگ به فریاد نمی‌خورد. حال من چرا.