ُThe one, who would never grow old

About a decade ago, I had this employer of mine, young, handsome and most importantly passionate about what he was doing. Back then, he had busy managing this make up store of his, located in a desolate shopping center which its only visitors were some old remaining of once brilliant days of darning old carpets and rugs.

But this young man which I call Mr. E from now on, changed things slowly and steadily in a process which his relationship with me was also part of it. He tried hard to lure people to set foot in that gloomy corner of a shopping center. I remember him, pointing stores across the street, telling me to look at those big lamps, which enlightened the pavement with bursts of light and complaining that no one in this center would try to attract customers and so on. He even built a tremendous neon panel advertising make up collections for bride and grooms and put it on the roof which could be seen at least a mile away.

I was about 17 at the time, starting to study for university entrance exam and so, didn’t want to work full time at the summer. I worked 3 days a week -for his uncle-, 8 to 15 and 2 hours a day in my off days for Mr. E handing people brochures with promotions unbelievable to nearby competitors. So I was standing there, 2 hours every other day and -at rush hours of course- and handing women/girls those brochures and skipping male passersby. It wasn’t a special idea, something novel or extra ordinary, but it was working. He made that store of his full of customers in a still desolate shopping center in downtown. He paid me weekends fair and square. That good old days.

I told him, you would never grow old in this business. God! most of your customers are young girls among them angles coming right from heaven. What else one may want to do? We had some chit chat time to time about anything and everything. He told me about what he was doing other than his job, how did he and his friends spend their time, the parties they attended, girls flirting with him first thing in the morning at his store and etc. I still think that guy would never grow old if he stood in that business.

Years later, when I went to college, I heard he went into another business, the business his uncle was working in, although he was working independently. Those businesses are not comparable. If he could fend for himself in that business long enough, would never worry about anything in the world, at least until it was about money. Even I was started thinking if I have not go to college and stayed in the business, I may have got things worked out for me and have my own business which most developers would never dream of it. well, I didn’t and can’t blame myself for doing so.

Mr. E is dead. He passed away last month because of a heart attack. Seems business didn’t work out.

صید قزل‌آلا در جمعه شب

همین طور آروم و یکنواخت دارم می‌رم بالا. نور چندانی اون بالا نیست که مثل فیلم‌ها توش غرق و در نهایت رستگار بشم. اون بالا، فقط سوز زمستون منتظرمه و خلوتی میدون انقلاب ساعت ده شب جمعه. هیچ کدوم این‌ها برای پلّه‌برقی‌های متروی انقلاب تفاوتی ایجاد نمی‌کنه، یه عمری با ارادهٔ تزلزل‌ناپذیرشون بالا/پایین می‌رن.

از همون پایین چشم می‌دوزم به پنجرهٔ خونهٔ روبرویی که فقط مهتابی‌ش پیداست و هیچ پرده‌ای نیس که جلوی پنجره‌ش رو بگیره. ممکنه یه خونه مجرّدی مثل خونهٔ «و» باشه با امکانات کمتر از حد لازم. ممکنه دفتر یه شرکت باشه یا تک اتاق شرکت که کارمندهای بینوا شب رو اونجا سر می‌کنن، یا خونهٔ عیاشی یه پیرمردی، یا خونهٔ یه آدم حرب‌اللهی که توش اخبار ۲۰:۳۰ تماشا می‌کنن یا خونهٔ یه خانوادهٔ قدیمی تهرانی که عصر جمعه توش مهمونی می‌دن و مردهای سیبیلو می‌شینن دور هم و از سیاست می‌گن.

کارگر رو گز می‌کنم تا برسم به بلوار کشاورز. در حالی که ترجیح دادم عوض یه کورس سوار ماشین شدن، و به تبع اون ایستادن تو سرما منتظر ماشین، سریع و پیاده مسیر رو طی کنم. آب دماغم راه افتاده، انگشت‌هام تو دستکش‌های چرم یخ زدن و یه بخش T شکل از بینی‌ام تا پیشونی‌ام تیر می‌کشه. دارم به شکست فکر می‌کنم. یک جایی خوندم که «اگه تا حالا شکست نخوردید، یعنی هنوز تلاش نکردید». من تا حالا شکست نخوردم، هر چند به نظر می‌رسه این پروزه اولین شکست کاری من باشه.

سعی می‌کنم با خودم اشتباهاتم رو مرور کنم، همکارم چقدر تو این شکست دخیله؟ فکر می‌کنم اگر خودم جای اون‌ها بودم کار بهتر جلو رفته بود، فکر می‌کنم که تصمیمات اشتباه و عدم مسئولیت‌پذیری دیگران مسئله را برای من سخت‌تر کرده، امّا سعی می‌کنم روحیهٔ مردم‌گریزی رو از خودم دور کنم. دوست دارم فشار یک ماه اخیر را از روی دوشم بردارم. فشاری که ساعت ۱۲ شب و در راه برگشت به خانه از دوشم برداشته شده است. در این فاصلهٔ دو ساعته چند باگ ریز قدیمی و جدید از گوشه و کنار سرک می‌کشند و با حوصله آن‌ها را رفع می‌کنم. یکی دو درخواست از طرف «ح» اجابت می‌کنم و موفق می‌شوم در چهارمین تلاش برای دموی نرم‌افزار، دمویی تقریباً بدون باگ و خطای فاحش داشته باشم. در پروژه‌ای از نظر مالی جز ضرر به حساب نمی‌آید، حداقل حفظ آبرو می‌کنم.

پشتم گرمه

تو صف من نفر هشتم نهم بودم. چند ده سالی طول کشیده بود تا برسم اینجا، ولی خب ارزشش رو داشت. نه که وقتی نوبتم شد، رسیدم به اون چیزی که ارزشش رو داشت، بیشتر به خاطر همون جلویی‌ها بود. آره همون هفت هشت نفری که جلوتر از من وایساده بودن تو صف. هفت نفری که بعد از تولدم شناختمشون، خواهر برادرهای خوبی نیستن، معرکه‌ترین خواهر برادرهای دنیان. شاید ما مثل سیمور و بادی، فرنی و زویی با هم ارتباط نداشته باشیم، ولی اونجا که باید هستیم. مطمئنیم که هستیم، وقتی که باید.

چند وقتی بود فهمیده بودم خواهر می‌شه یه مادر تو ابعاد کوچیک‌تر. ولی به داداش‌ها خیلی فکر نمی‌کردم. یعنی عمق رابطه با همه‌شون رو نمی‌تونستم اندازه بگیرم. حالا فهمیدم داداش می‌تونه کپی برابر اصل بابا باشه برا آدم. این حرف‌ها شاید برای نسل من قابل درک باشه، ولی برای نسلی که نهایتش یه برادر یا خواهر داره خیلی فهمیدنش سخته. راستش برای منم خیلی طول کشید تا با پوست و گوشت و استخونم بفهممش.

هر کسی من رو می‌دید می‌پرسید مگه تو جمعه عروسی‌ات نیست؟ چرا اینجایی؟ جوابش یه لبخند بود و جملهٔ «کاری نداریم که، همه کارها رو خود تالار انجام می‌ده». اگه هر کدومتون از این حرف دلخور بشین بهتون حق می‌دم. درستش این بود که بگم بابا پشتم گرمه. پشتم به آدم‌های معرکه‌ای گرمه که تا حالا نذاشتن آب تو دلم تکون بخوره، بیشتر از خودم به فکرم بودن، بیشتر از خودم ذوق داشتن دامادی‌مو ببینن. انگار پسرشون داره داماد می‌شه. همین بود که وقتی «میم» ظهر جمعه نتونست با ماشین بیاد دنبالم آرایشگاه و مجبور شدم پیاده برم خونه، آب تو دلم تکون نخورد. تو کل کهکشان راه شیری، دامادهایی که ظهر جمعه تو خیابون منتظر ماشین می‌شن و آب تو دلشون تکون نمی‌خوره یا خیلی بی‌خیالن یا پشتشون گرمه. اون دستهٔ دومی فقط شامل من می‌شه.

از نظر من مجلس خیلی خوب برگزار شد. یعنی واسه من مهم نیس که از همه پذیرایی شد یا نمک غذا کم بود یا سیستم صوت قطع بود. خاطرهٔ من از اون مجلس می‌شه برق چشم‌های خواهر برادرهام، لبخندهای عمیقشون که بعضیاشونو مدت‌ها بود ندیده بودم، رقصیدنشون و تویی که اینو می‌خونی، چه‌طور می‌فهمی هفت چقدر از یک بیشتره؟

کل من علیها فان

روز ۲۸۲- هوای پاییزی چندان سرد نیست و آفتاب، جان می‌دهد برای چرت نیم‌روز. از پشت پنجره زل زده‌ام به او که روی تخت نشسته و با تلفن صحبت می‌کند. لذت تماشا کردنش، به خصوص وقتی خودش از این چشم‌چرانی لذت‌بخش آگاه نباشد، وصف‌ناشدنی است. پس همین طور چشم‌هایم را می‌دوزم به موجود ظریفی که ۲۸۲ روز است رنگ زندگی را عجیب عوض کرده است. انگار سردش شده و می‌لرزد. لرزشش از سرما نیست ولی. می‌روم بیرون و می‌فهمم حدسم درست است، دارد گریه می‌کند. البتّه بهتر است بگویم دارد زار می‌زند. خوزه آرکادیو از بینمان رفته.

پدربزرگش همیشه مرا یاد خوزه آرکادیو می‌انداخت، آن موقع که بسته بودندش به درخت. البتّه از ترس ناراحت شدنش هیچ وقت این را به خودش نگفتم. پیرمرد کوچک‌ترین ارتباطی با دنیای بیرون نداشت. بدن نحیفی بود که در پتویی پیچیده شده بود و وسط سالن پذیرایی همیشه حرص می‌خوزدم مبادا کسی اشتباهی پا روی دست و پایش بگذارد. دفعهٔ اولی که دیدمش نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. بچّه‌ها بعد از سلام می‌بوسیدندش، من اما طاقتش را نداشتم. فقط رفتم نزدیک و سلام کردم. درست مثل دفعات بعد. چشم‌هایش را دوخت به من و هیچ نگفت. البتّه شاید گفته باشد چون من هیچ وقت متوجّه حرف‌های جویده جویده‌اش نشدم. در کل هیچ وقت از وجودش متوجّه هیچ چیزی نشدم. دیر رسیده بودم.

موقع تشییع جنازه، کسی نبود که میّت را از زمین بردارد و دست غسّال بدهد. البتّه شکر خدا آدم‌های زیادی برای تشییع جنازه و مراسم کفن و دفنش آمدند، ولی آن موقع انگار همه‌شان آب شده بودند و رفته بودند توی زمین. یکی از فامیل‌ها با اشاره به من گفت دنبالش بروم. با پتو از زمین بلندش کردیم و گذاشتیمش روی میز. هیچ تفاوتی با قبل نداشت. به چشم‌های خاکستری‌اش نگاه کردم ولی باز هم چیزی نفهمیدم. به کل هیچ وقت نتوانستم با خوزه آرکادیو ارتباط برقرار کنم، چه قبل و چه بعد از مرگ.

بعد از خوزه آرکادیو، نوبت عمه زیور بود که بار و بندیلش را بردارد و برود دیار باقی. شباهت این دو میت به هم علاوه بر اینکه به فاصلهٔ کمتر از یک ماه از دنیا رفتند، این بود که هر دو آلزایمر داشتند. آلزایمر هم از مخلوقات عجیب و غریب خداست، درست مثل مرگ و آفتاب کم‌رمق پاییز. طرف پاک همه چیز را فراموش می‌کند، ولی راست راست راه می‌رود (خوزه آرکادیو به خاطر چیز دیگری زمین‌گیر شده بود)، می‌خورد و می‌نوشد و می‌خواند و هر کار دلش خواست می‌کند، بدون کوچک‌ترین درد و مشکلی. اطرافیانش حرص می‌خوزند و غصّه می‌خورند و ترک بر می‌دارند، ولی به خود طرف می‌گویند مریض! این چه مرضی است که طرف مشکلی ندارد؟ چرا بقیه که مشکل دارند مریض حساب نمی‌شوند؟ این اطرافیانش هستند که نمی‌توانند بپذیرند عزیزشان دیگر با آن‌ها حال نمی‌کند و ترجیح می‌دهد به چیزهایی خیلی قدیمی‌تر از این جدیدها فکر کند. آدم‌ها هم چیز عجیبی هستند.

عجیب بودن آدم‌ها فقط به مسائل انتزاعی و تفکّر و اینکه اشتباه به آلزایمری‌ها می‌گویند مریض ختم نمی‌شود. حتّی از نظر جسمی هم عجیب هستند. مثلاً شما خود همین خوزه آرکادیو را در نظر بگیرید، سر جمع ۳۰ کیلو وزن داشت. این را تقسیم کنی به ۱۰-۱۵ نفری که تابوتش را تشییع می‌کردند، کسی نباید چیزی از وزنش بفهمد ولی انگار به همه ۳۰ کیلو از وزنش می‌رسید. برای عمه زیور هم ماجرا چندان متفاوت نبود.

روز ۳۱۳- بعد از دو هفتهٔ نکبت‌بار، دو روز است که هوای تهران پاک شده است. این قدری که می‌گویند امروز می‌شده از فاطمی دماوند را دید. من ولی هنوز در حسرت دیدن دختری از پشت پنجره‌ام که گنجشکی از شانه‌اش آب می‌خورد.

آقای اوریگامی

شاید صد بار بیشتر به دست‌هایش نگاه کرده بودم موقع تا کردن کاغذ، ولی باز هم موشک‌هایی که او درست می‌کرد از موشک‌های من خیلی بهتر بودند. کاغذهای سفید دفتر را پاره می‌کردم و می‌رفتم پیشش: «جت بساز. از اونا که خیلی تند می‌ره… از اون پهنا، از اونا که خیلی تو هوا می‌مونه… یه چیزی بساز که بچرخه…» زل می‌زدم به دست‌هایش که ماهرانه می‌توانست از هر کاغذی با هر ابعادی موشک بسازد. خلبان پرواز اوّل خودش بود. به من یاد می‌داد که چه طوری جت‌هایش را با سرعت در طول مهمان‌خانه به پرواز در بیاورم یاموشک‌های پهن را با چه زاویه‌ای به هوا بفرستم که پروازشان طولانی‌تر بشود. چه طوری کلّی موشک بسازیم و طوری بفرستیمشان هوا که دور هم بپیچند. استاد ساختن موشک‌های پهن بود. جوری کاغذ را تا می‌زد که کم‌ترین مقدار ممکن صرف محل به هم پیوستن بال‌ها شود. فقط اندازهٔ دو انگشت که موشک را بگیری، آن وسط جا بود، مابقی همه شده بود بال. بال‌های پهن و فراخ که ذرّه‌ای ازلبشان برگشته بود به سمت بالا. نمی‌دانم برای دخترش تا به حال موشک درست کرده یا نه؟ اصلاً یادش هست چه طور باید جت بسازد؟ یادش هست لب بال‌ها به سمت بالا باشد چه طور می‌شود، به سمت پایین باشد چه طور؟ اصلاً موشک‌هایی که یک بالشان را به بالا تا می‌زد و یکی را به پایین یادش می‌آید؟ از من به شما نصیحت، اگر جایی دیدیدش، حتماً یک تکّه کاغذ بدهید بهش و ازش بخواهید یک موشک پهن برایتان درست کند، من تضمین می‌کنم که پشیمان نمی‌شوید. امّا اگر به خیالتان موشک شما را هم در حالی که خم شده از بین پاهایش، موازی با سطح زمین جوری می‌فرستد که یک راست برسد به آن طرف اتاق، باید بهتان یادآوری کنم که حساب شما با حساب من فرق می‌کند. بین برادرها مبدأ و محور دستگاه مختصات رابطه، خیلی فرق می‌کند، پس بی‌خودی به دلتان صابون نزنید.

آخرش نفهمیدم فوت کوزه‌گریش در ساخت موشک چه بود. دم آخر می‌خواستم بپرسم: «کلک! بالش رو هر جور بسازی آخه از اینجا تا ملبورن رو که نمی‌ره! چی کارش کردی؟» ولی باید همه‌ش حواسم را جمع می‌کردم که بغضم نترکد. هزار جور حساب و کتاب کرده بودم و سناریو چیده بودم که چه طوری خودم را کنترل کنم. آخرش نتیجه داد. حتّی کار به سیگار کشیدن توی پارکینگ فرودگاه هم نکشید. این شد که کت و شلوار به دست از فرودگاه رفتم سمت راه‌آهن که فردایش بروم خواستگاری. هنوز نمی‌دانم اینکه مادر را با آن حال و روزش بردم مشهد، در حالی که تازه امیدش را بدرقهٔ غربت کرده بود کار درستی بود یا نه؟ شد که حال و هوایش عوض بشود یا نه؟ از دست من دلخور شده بود که عین خیالم نیست پسرش چند هزار کیلومتر ازش دور شده یا نه؟

بهم گفت: «نامرد حالا دیگه من باید آخرین نفری باشم که خبرا بهم می‌رسه؟» دلم سوخت. یاد وقتی افتادم که خبر بچّه‌دار شدنش را بهم داد. قول گرفت که به کسی حرفی نزنم -معمولاً این طوری است، کسی می‌آید و یک حرفی می‌زند که نگفتنش به دیگران خیلی سخت است، قول می‌گیرد که به کسی نگو و می‌رود- و خوشحال و خندان توی ماشین رفتیم سمت خانه‌شان. بعد گفت: «لااقل تا ما بودیم عقد می‌کردید» دلم خیلی سوخت. یاد عقدش افتادم. رفتیم با عروس و داماد عکس بگیریم. خیلی کوتاه. بغلش که کردم نمی‌شد جلوی خودم را بگیرم. گفتند چرا گریه می‌کنید؟ ولش کن. حالا که وقت گریه نیست. حالا که فکر می‌کنم، انگار بی‌خود گریه نکرده‌ایم. هر چند به ذهنم خطور نمی‌کرد عقد کنم و کنارم نباشد. توی عقد برادرزاده ولی خیلی‌ها گریه کردند. برادرزاده به کنار، نمی‌دانم زنش ناراحت شده یا نه؟ خوب شد که عقد من نبود. طاقتش را نداشتم. این هم از آن بازی‌های روزگار است! کارگردان‌های هندی دلشان نمی‌آید این طوری غم و شادی را به هم بپیچند.

دنبال کتاب اورگامی می‌گردم. با کاغذهای مخصوص که هی مجبور نباشم به بانو بگویم «یه کاغذ برام مربّعی می‌کنی؟» و بعد شروع کنم به تا کردن. می‌خواهم یک روزی اگر دیدار تازه شد، برای دخترش چیزی بسازم. خب به پای موشک‌های پدرش که نمی‌رسد، ولی شاید بتواند یک جایی از گوشهٔ ذهنش را نگه دارد برای عمویی دلتنگ.

اون خرگوشه که دستشو می‌خوره

اوّلش فکر می‌کردم داستان گفتن برای بچّه‌ها نباید کار زیاد سختی باشد. حافظه‌ام هم زیاد خوب نبود (شاید از آن بچّه‌هایی بوده‌ام که وسط قصّه خوابشان می‌برد) و داستان‌هایی مثل نمکی، خاله سوسکه یا کدو قلقله‌زن را کاملاً به یاد نمی‌آورم. برای همین شروع کردم به گفتن قصّهٔ یک خرگوش و یک شیر. مهم‌ترین قسمت ماجرا این بود که دقیقاً بدانم چه چیزی می‌خواهم بگویم. موقع نوشتن داستان کوتاه خیلی به این موضوع فکر نمی‌کنم. چیزی در من شکل گرفته و فکر می‌کنم اگر بنویسمش بهتر است تا اینکه یک جا زندانیش کنم. خیلی سریع تصمیم گرفتم چیزی را در این داستان یادش بدهم و اوّلین چیزی که با دیدن یک بچّه که دستش در دهانش است به ذهنم رسید انتخاب کردم.

قصّه در مورد خرگوشی بود که دستش را توی دهنش می‌کرد، شیر به او توصیه می‌کرد که این کار خوب نیست و خرگوش قبول نمی‌کرد چون بچّه‌ها اصولاً هیچ چیزی را قرار نیست یک باره قبول کنند. شیر خرگوش را ترک می‌کند و بعد روباه -چون اصولاً هر جا یک شیر باشد پای روباهی هم وسط هست- خبر می‌آورد که خرگوش مریض است. شیر نمی‌داند که خرگوش چرا مریض شده چون خوب نیست حتّی توی قصّه‌ها هم به بچّه‌ها بگوییم «من که بهت گفته بودم» بنابراین می‌روند پیش دکتر جنگل که از قضا جعد است چون جغدها خیلی دقیق هستند و جای خاصّی توی قصّه‌های ما نداشته‌اند. جغد می‌گوید که دست را در دهن کردن باعث دل‌درد خرگوش شده و با یک مشت دارو قصّه تمام می‌شود.

در نسخه‌های بعدی برای خالی نبودن عریضه خرگوش قبل از آن‌که دستش را داخل دهنش بکند کمی هم هویج می‌خورد و جغد از اون می‌پرسد که چه چیزی خورده و شیر می‌گوید که دستش را هم خورده و همین. قصّه‌ای خالی از تخیّل و اتّفاق خاصّی. بعید است کسی قصّه‌ای بدتر از این برای بچّه‌ها گفته باشد امّا سپهر در آستانهٔ سه‌سالگی آن‌قدر به قصّه علاقه دارد که برای بار چندم بخواهد قصّهٔ «خرگوشه» را برایش بگویم. اصولاً دوست ندارم قصّهٔ «خرگوشه که دستشو می‌خورد» را بگویم چون مسخره‌بازی هم حدّی دارد.

بدین ترتیب من باحوصله‌ترین و علاقه‌مندترین خواهرزادهٔ دنیا را دارم و سپهر خنک‌ترین دایی دنیا را. فقط امیدوارم ذوق بچّه با شنیدن داستان‌های آبکی کور نشود و یا بدتر از آن با خوردن آشغال‌هایی نظیر این دل‌درد نگیرد.

پ.ن: موقع گفتن این قصّه خرگوشی که روی پای من می‌نشیند دستش را نمی‌خورد و این چیز عجیبی است/نیست.

دوراهی شماره پنج

لحظاتی در زندگی هر فرد وجود دارند که چه او به وجود یک دستِ ردیف‌کنندهٔ موقعیّت‌هایِ پشتِ سرِ هم اعتقاد داشته باشد چه نه، دستی همهٔ موقعیّت‌ها را پشت سر هم ردیف می‌کند. خوبی کار خدا همین است، مستقل از باور بنده‌هایش هر فرمانی که عشقش بکشد راه می‌برد ماشین هستی را.

من هم همین طور که سیل کلمات از بین لب‌های استاد راهنمایم بیرون می‌ریخت و فقط کم مانده بود بگوید خواستی بروی کانادا بگو من سفارشت را به دکتر ر بکنم، فهمیدم که انگار یک دستی دارد مهره‌های شطرنج را می‌چیند که من حالش را ببرم. وگرنه چرا باید روند کاری شرکت جوری پیش برود که با کارهای پایان‌نامه ارکستر سمفونیک راه بیندازند از شدّت هماهنگی؟ چرا حالا باید بفهمم کورسوی امیدی هست برای معافیت کفالت ماده شش؟

البتّه روی دیگر سکّه آن است که در این بازی شطرنج، مهره‌های حریف من هم خیلی خوب روی صفحه چیده شده‌اند. از طرفی مدّت خدمت مقدّس نظام وظیفه هفتهٔ گذشته به ۲۴ ماه افزایش پیدا کرد، از طرف دیگر زمزمه‌هایی مبنی بر عدم واگذاری پروژه‌های کسر خدمت به فارغ‌التحصیلان کارشناسی ارشد به گوش می‌رسد، در کنار این نباید از مهاجرت برادر بزرگتر هم گذشت که دی ماه می‌رود و ما را می‌گذارد با حوض اشک‌های مادر. عزممان را هم که برای زن گرفتن جزم کرده‌ایم. پس ما مانده‌ایم و یک دوراهی عجیب و غریب.

می‌دانم که اگر هر کسی بخواهد از این مملکت عزیز و خاک شریفش بگذرد می‌تواند. دیر و زود دارد، سوخت و سوز هم شاید داشته باشد، ولی شدنی است. با رزومه‌های بدتر از من، با زن و بچّه، با خدمت، با همه شرایطی رفته‌اند و می‌روند. پس من هم می‌توانم.

سؤال بزرگ امّا این است که من باید بروم؟ اگر بروم باید برگردم؟ در زندگی سؤال‌هایی هم هست که روح آدم را بخورد و بخراشد و چنگ بیندازد و بجود و مچاله کند. آن دستی که اتّفاقات عجیب و غریب را پشت سر هم ردیف می‌کند، کاش تصمیم‌های عجیب و غریب هم برای آدم می‌گرفت. من یکی، حوصلهٔ یک عمر حسرت و افسوس و پشیمانی ندارم.

اوّلین گام پوچی

هر بار برای مسائل کوچک از من می‌پرسد چرا این را دوست داری؟/چرا می‌خواهی این کار را بکنی؟/چرا از فلان چیز خوشت می‌آید؟ یک جبهه هوای کم‌فشار از شمال غرب وجودم وارد می‌شود و به دلیل عدم وجود هر گونه زاگرس در کمربند میانی‌ام، کل پیکرم را در می‌نوردد. برای درک علّت خیلی از تصمیم‌ها/علایق/خواسته‌ها یا حتّی رخدادهای زندگی، باید به اندازهٔ چند ماه فکر کنم. برای من خیلی چیزها هستند، چون هستند. تا زمانی که کاری با آن‌ها نداشته باشم به آن‌ها فکر هم نمی‌کنم. گمان می‌کنم بخش بزرگی از آدم‌ها همین طور باشند. گاهی از تصوّر اینکه چه طور ممکن است غیر از من چند میلیارد آدم دیگر روی کرهٔ خاکی زندگی کنند در حالی که من به آن‌ها فکر نمی‌کنم، سرگیجه می‌گیرم. اینکه چند میلیارد دلیل برای بودن پیدا کنم، بماند.

کلمهٔ «چرا» برای من از آفرینش بی‌جواب مانده و با زنجیر شدن به جملهٔ «که چی؟» می‌تواند مثل پلّکان زیرزمین خانه قدیم‌مان به تاریکی محض برسد. گاهی باید حین راه رفتن فکر کرد.