زبان آدم‌ها، آدم‌های زبان

کلمه، همه‌ی وجود آدم‌ها را کلمه ساخته است. کلمات را از آدم‌ها بگیرید و ببینید چه طور لال می‌شوند، نه فقط برای حرف زدن و نوشتن، برای شنیدن، دیدن، حس کردن حتّی. آدم‌های زندگیمان هم حتّی تعدادی کلمه‌اند، کمتر و بیشترش فرقی نمی‌کند، تعدادی کلمه‌اند. آن چیزهایی که در زبانمان نیستند حتّی، به مرور کلمه‌هایی می‌شوند در ذهنمان که شاید هیچ وقت به زبان نیاوریمشان. نگاه‌ها، لبخندها (لبخندها عجیب کلماتی‌اند)، بوها و دست‌ها همه کلماتی هستند در ذهن ما. بعضی کلمات بین آدم‌های زیادی از زندگی مشترک‌اند، هر آدمی ولی کلمات مخصوص به خودش را دارد در زندگیمان.

آدم‌ها می‌آیند، کلمه می‌دهند به ما، معنی تازه می‌دهند به کلمات قبلی ما، کلمات بد گذشته را از ذهنمان پاک می‌کنند و بعد … . بعد که می‌روند، ماییم و چند صفحه از فرهنگ لغتمان، کلمات آن‌ها که کاش با رفتنشان پاره می‌شد و می‌رفت. کلمات آدم‌ها از بین نمی‌روند، فقط به زبان آوردنشان سخت می‌شود. در خاطر آدم کم‌رنگ نمی‌شوند، با به یاد آوردنشان آدم بغض می‌کند. نقش کلمات آدم‌ها از زندگی پاک نمی‌شوند، لابه‌لای لحظه‌ها لبخندها را پاک می‌کنند. کلمات آدم‌ها شخم می‌زنند وجود را.

تقدیر خاکستری است، یک خاکستری آبی

بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتند. بعضی چیزها باید زیر باران اتّفاق بیفتند، در کافه‌های شلوغ اتّفاق بیفتند میان دود سیگار. در کافه‌های خلوت، کنار عطر قهوه. بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتد روی چمن‌ها، زیر سایه‌ی درختان، میان گل‌ها. بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتند، شب، زیر برف، روز، زیر آفتاب. بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتند.

من ابرها را گشته‌ام، کافه‌های دودگرفته را، کافه‌های خالی را، صبح‌ها خورشید را گشته‌ام، عطر قهوه‌های کافه، عطر چای که مادرم دم کرده را. من پارک‌ها و جنگل‌ها را گشته‌ام، سایه‌ی درختان کهن و سترگ را، سایه‌ی نحیف نهال درختان را. شب‌ها را گشته‌ام، شب‌های سرد زمستانی، شب‌های برفی، شب‌های خنک تابستان، شب‌های نسیم را. من روزها را گشته‌ام، روزهای ابری، روزهای آفتابی، آفتاب داغ تابستان را، آفتاب بی‌رمق زاویه‌دار زمستان را گشته‌ام من. و چیزی که باید، هرگز اتّفاق نیفتاد. این، شاید تقدیر خاکستری آبی عمیق من بوده است.

واسه خودته

هر وقت به جایی رسیدی که نشستی یه گوشه و شمردی، هر چیزی که برای دیگران انجام داده بودی رو، اینو یادت بیار. آدم‌ها، هر کدوم، در هر برهه‌ای از تاریخ، با هر مرام و مسلکی، هر کاری که کردند برای خودشون بود. حتّی اونایی که جون دادند، به خاطر این دادند که اون نوع مرگ رو به حسّ زندگی ترجیح دادند. حتّی اونایی که نماز خوندن فقط به خاطر رضای خدا، خوندن چون دلشون این جوری راضی‌تر بود. هر چیزی که بخوای و بتونی حساب کنی، فقط برای دل خودت بوده که انجام دادی، فهمیدی؟ از نظر من هم اون موقع یه آشغالی. پس آشغال، اینو یادت بیار.