ماجراهای بن‌بست و خواب‌های لعنتی

معلوم نبود چه طور از این طرف دنیا کنده شده بودم و سر از نیویورک و وست‌اگ در آورده بودم. دی‌زی از من سراغ گتسبی را می‌گرفت و من بهش می‌گفتم: «همون موقع که جلوی تام گند زدی بهش دیگه ازت برید. دیگه دوستت نداره.» و شاید واقعاً همین طوری بود. به هر حال من هنوز بقیهٔ داستان را نخوانده بودم که بخواهم جوابی مطابق با واقعیّت به دی‌زی بدهم.

بعد نوبت «تو» شد که باز یک جوری بیایی و جهان را وارونه کنی باز. یک چیزی شبیه اسم من توی دست‌هات بود، سَم بود، ولی نصفه نیمه بود. طبیعی هم هست. یکی چند سالی نشسته و با پاک‌کن سَم را پاک کرده. دفعهٔ قبل هم آمده بودی و ازت خواهش کردم برو. گوش نمی‌کنی ولی. لابد تا وقتی همهٔ سَم پاک شده باشد.

بعد رسیدیم به قسمت تکراری رؤیاهای چند ماه اخیر که توش پسری برگشته است و من از بس خواب دیده‌ام که برگشته، هر بار به خودم نهیب می‌زنم که «این بار خواب نیست؟» و باز فریب می‌خورم که نیست. هست ولی. هیچ کسی برنگشته. یعنی همهٔ کسی که باید بر می‌گشت هنوز یک جایی دور از دست‌هامان است.

سندرم هم‌خونی

خوبه سوراخ‌های دماغ سندرم هم‌دردی ندارن. وگرنه من همیشه باید دو تا دستمال می‌چپوندم توشون.
زندگیه دارم؟

فَاخْلِعْ

تا حالا تو گِل راه رفتی؟ پاهات یه مقدار می‌چسبه به زمین. تا حالا تو گِل فرو رفتی؟ دیگه راه رفتن خیلی سخت می‌شه. یه وقت پاتو بر می‌داری و می‌بینی کفشات تو گِل مونده. بعد این قدر کثافت به لباسا و تنت هست که اهمّیّت ندی و راهتو بگیری بری. که راهتو بگیری و بری.

تا گردن تو لجن. نه. تا خرخره تو لجن. نه. دیگه انگار غرق شدم. تهِ تهِ یه مرداب بوگندو غرق شدم. همه‌ی این لجن‌ها هم کارهای خودمه. نمی‌تونم نفس بکشم. نمی‌تونم ببینم. نمی‌تونم بو بکشم، لمس کنم، ببوسم، بشنوم. بعضی وقت‌ها همه دنیا رو ول می‌کنم و می‌رم تو بحرت. بعد شروع می‌کنم به احساس گناه کردن. انگاری که این لجن‌ها یه وقت ممکنه از من بچسبن به تو، که یک دست سفیدی.

راه افتادم، این دور و بر همه جا تاریک هست، ولی محض رضای خدا یه بتّه خار هم پیدا نمی‌شه. چه برسه که درخت آتیش زده باشن. تازه، هیشکی هم همرام نیست. هی منتظرم یکی بگه فَاخْلِعْ نَعْلَیک، که بگم کفشامو تو لجنا جا گذاشتم. خبری نیس.

تقدیر خاکستری است، یک خاکستری آبی

بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتند. بعضی چیزها باید زیر باران اتّفاق بیفتند، در کافه‌های شلوغ اتّفاق بیفتند میان دود سیگار. در کافه‌های خلوت، کنار عطر قهوه. بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتد روی چمن‌ها، زیر سایه‌ی درختان، میان گل‌ها. بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتند، شب، زیر برف، روز، زیر آفتاب. بعضی چیزها باید اتّفاق بیفتند.

من ابرها را گشته‌ام، کافه‌های دودگرفته را، کافه‌های خالی را، صبح‌ها خورشید را گشته‌ام، عطر قهوه‌های کافه، عطر چای که مادرم دم کرده را. من پارک‌ها و جنگل‌ها را گشته‌ام، سایه‌ی درختان کهن و سترگ را، سایه‌ی نحیف نهال درختان را. شب‌ها را گشته‌ام، شب‌های سرد زمستانی، شب‌های برفی، شب‌های خنک تابستان، شب‌های نسیم را. من روزها را گشته‌ام، روزهای ابری، روزهای آفتابی، آفتاب داغ تابستان را، آفتاب بی‌رمق زاویه‌دار زمستان را گشته‌ام من. و چیزی که باید، هرگز اتّفاق نیفتاد. این، شاید تقدیر خاکستری آبی عمیق من بوده است.