کاش همه عالم شعر بود

دیروز
تو پشت دیواری که جلوی من است
امروز
پشت دیوار کسی نیست
دیوار ولی
هم‌چنان جلوی من است

این‌ها را همین طور که به دیوار نگاه می‌کنم، توی ذهنم مرور می‌کنم. شاید به نظر شما شعر باشد. واقعیّت است امّا. چقدر که واقعیّت نگفته هست این دور و بر.

ماجراهای بن‌بست و خواب‌های لعنتی

معلوم نبود چه طور از این طرف دنیا کنده شده بودم و سر از نیویورک و وست‌اگ در آورده بودم. دی‌زی از من سراغ گتسبی را می‌گرفت و من بهش می‌گفتم: «همون موقع که جلوی تام گند زدی بهش دیگه ازت برید. دیگه دوستت نداره.» و شاید واقعاً همین طوری بود. به هر حال من هنوز بقیهٔ داستان را نخوانده بودم که بخواهم جوابی مطابق با واقعیّت به دی‌زی بدهم.

بعد نوبت «تو» شد که باز یک جوری بیایی و جهان را وارونه کنی باز. یک چیزی شبیه اسم من توی دست‌هات بود، سَم بود، ولی نصفه نیمه بود. طبیعی هم هست. یکی چند سالی نشسته و با پاک‌کن سَم را پاک کرده. دفعهٔ قبل هم آمده بودی و ازت خواهش کردم برو. گوش نمی‌کنی ولی. لابد تا وقتی همهٔ سَم پاک شده باشد.

بعد رسیدیم به قسمت تکراری رؤیاهای چند ماه اخیر که توش پسری برگشته است و من از بس خواب دیده‌ام که برگشته، هر بار به خودم نهیب می‌زنم که «این بار خواب نیست؟» و باز فریب می‌خورم که نیست. هست ولی. هیچ کسی برنگشته. یعنی همهٔ کسی که باید بر می‌گشت هنوز یک جایی دور از دست‌هامان است.

من و تو

تو، کفش پاشنه‌بلند می‌پوشی. از صدای موتور در کوچه‌های خلوت می‌ترسی. مسافرت می‌کنی. روزهای جمعه ناخن‌هایت را چند رنگ مختلف لاک می‌زنی و پاک می‌کنی. کسی را در قاب در نگاه می‌کنی و لبخند می‌زنی. بچّه‌دار می‌شوی. نگران پسرت می‌شوی که بی‌مهابا در کوچه می‌دود. از دیدن لبخندهای شیطنت‌آمیز دخترت لذّت می‌بری. دستت را موقع آشپزی می‌سوزانی. روی شانه‌ی مادرت گریه می‌کنی. شب عید، خانه‌تکانی می‌کنی. از روزگار خسته می‌شوی. با آدم‌هایی که دوستشان داری عکس یادگاری می‌گیری. دکوراسیون خانه‌ات را عوض می‌کنی. توی بالکن چای می‌نوشی و …

و من همه‌ی این سال‌ها را دود خواهم کرد.