آدم‌های سر کوچه

از دور که می‌آمدم پسری می‌دیدم، سرش بالا و یک جایی دیگر بود، شاید یک جایی که آفتاب بهتری داشت. دختری سرش را مدام روی دست پسر حرکت می‌داد. رسیدم نزدیک‌تر، دستش را می‌بوسید: «دستت بوی گند در می‌دهد.» انگشت‌های دست چپم را باز و بسته می‌کنم و فکر می‌کنم: «دستم بوی گند وینستون لایت می‌دهد.»