شال‌گردن‌ها را محکم ببندید

اصل اول آدم موقع نوشتن باید این باشد که چیزی را سانسور نکند. به واقع چیزی ناجوانمردانه‌تر از آن نیست که آدمیزاد پناه ببرد به نوشتن و بعد یک بار دیگر مجبور شود اصل موضوع را لابه‌لای حرف‌های دیگر پنهان کند یا اصلاً قیدش را بزند. امّا مسئله این است که در این دنیایی که من و شما در آن زندگی می‌کنیم چه چیزی سر جایش است که این یکی باشد؟

امروز دو سه تا بلاگ جدید را اضافه کردم به لیست خوراک‌هایی که دنبال می‌کنم. واقعاً از اینکه هنوز هستند کسانی که پست‌های بلند بنویسند بدون آن که مثل توییتری‌های بانمک لازم باشد در ۱۴۰ کاراکتر رودهٔ آدمیزاد را پاره کنند خوشحال شدم. همین طور خوشحال که به صفحه نگاه کردم، دیدم بلاگر برای شروع ۲۵ تا پست آخر این وبلاگ‌ها را برای خوراک اولیه فرستاده است. آخرین پست بلاگ آخر را که خواندم ۵۹ تا پست دیگر توی لیست نخوانده‌ها مانده بود. این برای من که تازگی‌ها فهمیده‌ام مرضم اسم هم دارد و به آن او‌سی‌دی  می‌گویند، مثل سم می‌ماند. یک لحظه آرام و قرار ندارم تا همهٔ این نخوانده‌ها را به لیست خوانده‌شده‌ها بفرستم. باید تمامی ایمیل‌هایم را خوانده باشم یا علامت خوانده‌شده زده باشم. برای همین هر هفته لیست اسپم‌ها را هم کامل چک می‌کنم که هیچ چیزی از قلم نیفتاده باشد. وضعیت خوراک‌ها هم به همین صورت است. باید هر روز نخوانده‌ها صفر شوند. برای خوراک کاری کدهایی که همکارها می‌نویسند و موقع ارسال به سرور خودکار روی دسکتاپ اوبونتو ظاهر می‌شود هم که شدّت مرض بیشتر است.

حالا همین طور نشسته‌ام و دو سه تا پست آخر بلاگ‌های جدید را می‌خوانم، در حالی که ایده‌آلش این است دستی به جام باده و دستی به زلف یار داشته باشم امّا در واقع تنها چیزی که دستم را گرفته، شست روزگار است. ویرم گرفته که خودم هم پست بگذارم اینجا. حس بافنده‌ای را دارم که از دیدن یک شال گردن دراز خوش‌رنگ و لعاب، شهوت بافتن شال دوباره در دلش احیا شده و دارد مدام با انگشت‌هاش خاطرهٔ بافتنی‌های قبلی را مرور می‌کند. شالم را می‌بافم ولی به خوش‌رنگی شالی که دیده‌ام نیست. مرغ همسایه غاز است یا طبیعی است که بعد از این همه مدّت نتوانم درست و حسابی بنویسم یا حتّی شال‌های من از اوّل هم چنگی به دل نمی‌زده. به هر حال، شما اگر شال خوب و نفیسی داشتید، سفت بچسبیدش.

کل من علیها فان

روز ۲۸۲- هوای پاییزی چندان سرد نیست و آفتاب، جان می‌دهد برای چرت نیم‌روز. از پشت پنجره زل زده‌ام به او که روی تخت نشسته و با تلفن صحبت می‌کند. لذت تماشا کردنش، به خصوص وقتی خودش از این چشم‌چرانی لذت‌بخش آگاه نباشد، وصف‌ناشدنی است. پس همین طور چشم‌هایم را می‌دوزم به موجود ظریفی که ۲۸۲ روز است رنگ زندگی را عجیب عوض کرده است. انگار سردش شده و می‌لرزد. لرزشش از سرما نیست ولی. می‌روم بیرون و می‌فهمم حدسم درست است، دارد گریه می‌کند. البتّه بهتر است بگویم دارد زار می‌زند. خوزه آرکادیو از بینمان رفته.

پدربزرگش همیشه مرا یاد خوزه آرکادیو می‌انداخت، آن موقع که بسته بودندش به درخت. البتّه از ترس ناراحت شدنش هیچ وقت این را به خودش نگفتم. پیرمرد کوچک‌ترین ارتباطی با دنیای بیرون نداشت. بدن نحیفی بود که در پتویی پیچیده شده بود و وسط سالن پذیرایی همیشه حرص می‌خوزدم مبادا کسی اشتباهی پا روی دست و پایش بگذارد. دفعهٔ اولی که دیدمش نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. بچّه‌ها بعد از سلام می‌بوسیدندش، من اما طاقتش را نداشتم. فقط رفتم نزدیک و سلام کردم. درست مثل دفعات بعد. چشم‌هایش را دوخت به من و هیچ نگفت. البتّه شاید گفته باشد چون من هیچ وقت متوجّه حرف‌های جویده جویده‌اش نشدم. در کل هیچ وقت از وجودش متوجّه هیچ چیزی نشدم. دیر رسیده بودم.

موقع تشییع جنازه، کسی نبود که میّت را از زمین بردارد و دست غسّال بدهد. البتّه شکر خدا آدم‌های زیادی برای تشییع جنازه و مراسم کفن و دفنش آمدند، ولی آن موقع انگار همه‌شان آب شده بودند و رفته بودند توی زمین. یکی از فامیل‌ها با اشاره به من گفت دنبالش بروم. با پتو از زمین بلندش کردیم و گذاشتیمش روی میز. هیچ تفاوتی با قبل نداشت. به چشم‌های خاکستری‌اش نگاه کردم ولی باز هم چیزی نفهمیدم. به کل هیچ وقت نتوانستم با خوزه آرکادیو ارتباط برقرار کنم، چه قبل و چه بعد از مرگ.

بعد از خوزه آرکادیو، نوبت عمه زیور بود که بار و بندیلش را بردارد و برود دیار باقی. شباهت این دو میت به هم علاوه بر اینکه به فاصلهٔ کمتر از یک ماه از دنیا رفتند، این بود که هر دو آلزایمر داشتند. آلزایمر هم از مخلوقات عجیب و غریب خداست، درست مثل مرگ و آفتاب کم‌رمق پاییز. طرف پاک همه چیز را فراموش می‌کند، ولی راست راست راه می‌رود (خوزه آرکادیو به خاطر چیز دیگری زمین‌گیر شده بود)، می‌خورد و می‌نوشد و می‌خواند و هر کار دلش خواست می‌کند، بدون کوچک‌ترین درد و مشکلی. اطرافیانش حرص می‌خوزند و غصّه می‌خورند و ترک بر می‌دارند، ولی به خود طرف می‌گویند مریض! این چه مرضی است که طرف مشکلی ندارد؟ چرا بقیه که مشکل دارند مریض حساب نمی‌شوند؟ این اطرافیانش هستند که نمی‌توانند بپذیرند عزیزشان دیگر با آن‌ها حال نمی‌کند و ترجیح می‌دهد به چیزهایی خیلی قدیمی‌تر از این جدیدها فکر کند. آدم‌ها هم چیز عجیبی هستند.

عجیب بودن آدم‌ها فقط به مسائل انتزاعی و تفکّر و اینکه اشتباه به آلزایمری‌ها می‌گویند مریض ختم نمی‌شود. حتّی از نظر جسمی هم عجیب هستند. مثلاً شما خود همین خوزه آرکادیو را در نظر بگیرید، سر جمع ۳۰ کیلو وزن داشت. این را تقسیم کنی به ۱۰-۱۵ نفری که تابوتش را تشییع می‌کردند، کسی نباید چیزی از وزنش بفهمد ولی انگار به همه ۳۰ کیلو از وزنش می‌رسید. برای عمه زیور هم ماجرا چندان متفاوت نبود.

روز ۳۱۳- بعد از دو هفتهٔ نکبت‌بار، دو روز است که هوای تهران پاک شده است. این قدری که می‌گویند امروز می‌شده از فاطمی دماوند را دید. من ولی هنوز در حسرت دیدن دختری از پشت پنجره‌ام که گنجشکی از شانه‌اش آب می‌خورد.

پیش‌نیازهایی ملوانی

ملوان‌ها باید بتوانند کوه‌های یخ را از فرسنگ‌ها دورتر ببینند، صدای سیرن‌ها را لابه‌لای غرّش طوفان بشنوند، شوری آب دریاهای مختلف را از دست باد بچشند، بوی طوفان‌های نامده را روزها قبل حس کنند و از زبری طناب بادبان‌ها پی به وقت تعویض‌شان ببرند.

سخت‌تر از همه اینکه، ملوان‌ها اغلب اوقات دورند.

آقای اوریگامی

شاید صد بار بیشتر به دست‌هایش نگاه کرده بودم موقع تا کردن کاغذ، ولی باز هم موشک‌هایی که او درست می‌کرد از موشک‌های من خیلی بهتر بودند. کاغذهای سفید دفتر را پاره می‌کردم و می‌رفتم پیشش: «جت بساز. از اونا که خیلی تند می‌ره… از اون پهنا، از اونا که خیلی تو هوا می‌مونه… یه چیزی بساز که بچرخه…» زل می‌زدم به دست‌هایش که ماهرانه می‌توانست از هر کاغذی با هر ابعادی موشک بسازد. خلبان پرواز اوّل خودش بود. به من یاد می‌داد که چه طوری جت‌هایش را با سرعت در طول مهمان‌خانه به پرواز در بیاورم یاموشک‌های پهن را با چه زاویه‌ای به هوا بفرستم که پروازشان طولانی‌تر بشود. چه طوری کلّی موشک بسازیم و طوری بفرستیمشان هوا که دور هم بپیچند. استاد ساختن موشک‌های پهن بود. جوری کاغذ را تا می‌زد که کم‌ترین مقدار ممکن صرف محل به هم پیوستن بال‌ها شود. فقط اندازهٔ دو انگشت که موشک را بگیری، آن وسط جا بود، مابقی همه شده بود بال. بال‌های پهن و فراخ که ذرّه‌ای ازلبشان برگشته بود به سمت بالا. نمی‌دانم برای دخترش تا به حال موشک درست کرده یا نه؟ اصلاً یادش هست چه طور باید جت بسازد؟ یادش هست لب بال‌ها به سمت بالا باشد چه طور می‌شود، به سمت پایین باشد چه طور؟ اصلاً موشک‌هایی که یک بالشان را به بالا تا می‌زد و یکی را به پایین یادش می‌آید؟ از من به شما نصیحت، اگر جایی دیدیدش، حتماً یک تکّه کاغذ بدهید بهش و ازش بخواهید یک موشک پهن برایتان درست کند، من تضمین می‌کنم که پشیمان نمی‌شوید. امّا اگر به خیالتان موشک شما را هم در حالی که خم شده از بین پاهایش، موازی با سطح زمین جوری می‌فرستد که یک راست برسد به آن طرف اتاق، باید بهتان یادآوری کنم که حساب شما با حساب من فرق می‌کند. بین برادرها مبدأ و محور دستگاه مختصات رابطه، خیلی فرق می‌کند، پس بی‌خودی به دلتان صابون نزنید.

آخرش نفهمیدم فوت کوزه‌گریش در ساخت موشک چه بود. دم آخر می‌خواستم بپرسم: «کلک! بالش رو هر جور بسازی آخه از اینجا تا ملبورن رو که نمی‌ره! چی کارش کردی؟» ولی باید همه‌ش حواسم را جمع می‌کردم که بغضم نترکد. هزار جور حساب و کتاب کرده بودم و سناریو چیده بودم که چه طوری خودم را کنترل کنم. آخرش نتیجه داد. حتّی کار به سیگار کشیدن توی پارکینگ فرودگاه هم نکشید. این شد که کت و شلوار به دست از فرودگاه رفتم سمت راه‌آهن که فردایش بروم خواستگاری. هنوز نمی‌دانم اینکه مادر را با آن حال و روزش بردم مشهد، در حالی که تازه امیدش را بدرقهٔ غربت کرده بود کار درستی بود یا نه؟ شد که حال و هوایش عوض بشود یا نه؟ از دست من دلخور شده بود که عین خیالم نیست پسرش چند هزار کیلومتر ازش دور شده یا نه؟

بهم گفت: «نامرد حالا دیگه من باید آخرین نفری باشم که خبرا بهم می‌رسه؟» دلم سوخت. یاد وقتی افتادم که خبر بچّه‌دار شدنش را بهم داد. قول گرفت که به کسی حرفی نزنم -معمولاً این طوری است، کسی می‌آید و یک حرفی می‌زند که نگفتنش به دیگران خیلی سخت است، قول می‌گیرد که به کسی نگو و می‌رود- و خوشحال و خندان توی ماشین رفتیم سمت خانه‌شان. بعد گفت: «لااقل تا ما بودیم عقد می‌کردید» دلم خیلی سوخت. یاد عقدش افتادم. رفتیم با عروس و داماد عکس بگیریم. خیلی کوتاه. بغلش که کردم نمی‌شد جلوی خودم را بگیرم. گفتند چرا گریه می‌کنید؟ ولش کن. حالا که وقت گریه نیست. حالا که فکر می‌کنم، انگار بی‌خود گریه نکرده‌ایم. هر چند به ذهنم خطور نمی‌کرد عقد کنم و کنارم نباشد. توی عقد برادرزاده ولی خیلی‌ها گریه کردند. برادرزاده به کنار، نمی‌دانم زنش ناراحت شده یا نه؟ خوب شد که عقد من نبود. طاقتش را نداشتم. این هم از آن بازی‌های روزگار است! کارگردان‌های هندی دلشان نمی‌آید این طوری غم و شادی را به هم بپیچند.

دنبال کتاب اورگامی می‌گردم. با کاغذهای مخصوص که هی مجبور نباشم به بانو بگویم «یه کاغذ برام مربّعی می‌کنی؟» و بعد شروع کنم به تا کردن. می‌خواهم یک روزی اگر دیدار تازه شد، برای دخترش چیزی بسازم. خب به پای موشک‌های پدرش که نمی‌رسد، ولی شاید بتواند یک جایی از گوشهٔ ذهنش را نگه دارد برای عمویی دلتنگ.

من تازه ازدواج کرده بودم آقای قاضی

هشدار! این نوشتار پراکنده، نمونهٔ بارزی از شلخته‌نویسی است.

خصوصیّتی در من هست که انتظار دارم اتّفاقات/مکان‌های دور از دسترس من، تجربیّات بسیار متفاوتی در آدم ایجاد کنند. بگذارید این جملهٔ نامفهوم را به کمک یکی دو مثال عینی، روشن‌تر کنم. من انتظار دارم برج فولادی ایفل هنگام تماس با دست احساسی بسیار متفاوت از لمس کردن یک تیر آهن در خیابان‌های تهران ایجاد کند. هوای سنترال پارک نیویورک با هوای پارک لاله تفاوت خیلی عظیمی داشته باشد -انگار که سنترال پارکِ خون آدم را بالا می‌برد- یا آسفالت خیابان‌های سوئد مثل پتوی گلبافت نرم باشد. مسخره است. من همیشه احساس می کردم یک داماد در طول مراسم عقد/عروسی باید شرایط بسیار ویژه‌ای را تجربه کند. خب، قضیه اصلاً این طور نبود.

راستش در طول پروسهٔ ازدواج هیچ وقت استرس زیادی تجربه نکردم. فقط موقعی که عاقد منتظر اجازه‌اش بود، حس می‌کردم ممکن است اجازه ندهد. اینجا دیگر شدّت استرس خیلی زیاد می‌شد امّا شکر خدا، زیاد معطّل نکرد و بله را گفت (همین جا به خاطر این مسئله از تو، همسر عزیزم، تشکّر می‌کنم). خیلی خوشحال بودم؟ نه! منظورم این نیست که بی‌عاطفه‌ام یا خیلی خاطر جمع بوده‌ام و یا ذوق ازدواج و رسیدن به معشوقه‌ام را نداشته‌ام، این طور نیست. ولی آن لحظات تفاوت زیادی با کمی قبل و بعدش برایم نداشت. آیا می‌ترسیدم؟ نگران بودم؟ احساس مسئولیت زیادی حس می‌کردم؟ نه! بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که بهتر است با هر کدام به موقع خودش روبرو شوم. ناراحت بودم؟ مسلّماً نه! درست است که عکس‌هایمان مثل پنیر سویسی سوراخ سوراخ بود و خیلی‌ها که باید می‌بودند نبودند، امّا جمعیّت آن قدر بود که بشود هر لحظه به یکی دیگر دلخوش کرد که هی بادی، ات لیست هیز/شیز هیر.

من، ازدواج را وقتی فهمیدم که بعد از سه روز با هم بودن، از همسرم جدا شدم، برگشتم به تهران و دیدم چقدر دلتنگ می‌شود آدم برای کسی که قسمتی از وجودش شده. تازه فهمیدم که فکر کنم باران دیشب مرا شسته، امروز «تو»ام*.

* عنوان کتاب شعری از کامران رسول‌زاده که نخوانده‌امش، امّا از آن کتاب‌هایی است که اسمش می‌گوید باید چیز قشنگی داخلش باشد.

آرامش و طوفان

رسیده‌ایم به ساحل. بعد از این همه طی مسیر و انتظار، حالا که همه چیز روبراه به نظر می‌رسد و یک لکّهٔ کوچک ابر توی آسمان دیده نمی‌شود، خاطر ملوان سخت هراس دارد. کسی از شما تفاوت بین آرامش قبل از طوفان و آرامش قبل از خوشبختی را بلد نیست؟

اون خرگوشه که دستشو می‌خوره

اوّلش فکر می‌کردم داستان گفتن برای بچّه‌ها نباید کار زیاد سختی باشد. حافظه‌ام هم زیاد خوب نبود (شاید از آن بچّه‌هایی بوده‌ام که وسط قصّه خوابشان می‌برد) و داستان‌هایی مثل نمکی، خاله سوسکه یا کدو قلقله‌زن را کاملاً به یاد نمی‌آورم. برای همین شروع کردم به گفتن قصّهٔ یک خرگوش و یک شیر. مهم‌ترین قسمت ماجرا این بود که دقیقاً بدانم چه چیزی می‌خواهم بگویم. موقع نوشتن داستان کوتاه خیلی به این موضوع فکر نمی‌کنم. چیزی در من شکل گرفته و فکر می‌کنم اگر بنویسمش بهتر است تا اینکه یک جا زندانیش کنم. خیلی سریع تصمیم گرفتم چیزی را در این داستان یادش بدهم و اوّلین چیزی که با دیدن یک بچّه که دستش در دهانش است به ذهنم رسید انتخاب کردم.

قصّه در مورد خرگوشی بود که دستش را توی دهنش می‌کرد، شیر به او توصیه می‌کرد که این کار خوب نیست و خرگوش قبول نمی‌کرد چون بچّه‌ها اصولاً هیچ چیزی را قرار نیست یک باره قبول کنند. شیر خرگوش را ترک می‌کند و بعد روباه -چون اصولاً هر جا یک شیر باشد پای روباهی هم وسط هست- خبر می‌آورد که خرگوش مریض است. شیر نمی‌داند که خرگوش چرا مریض شده چون خوب نیست حتّی توی قصّه‌ها هم به بچّه‌ها بگوییم «من که بهت گفته بودم» بنابراین می‌روند پیش دکتر جنگل که از قضا جعد است چون جغدها خیلی دقیق هستند و جای خاصّی توی قصّه‌های ما نداشته‌اند. جغد می‌گوید که دست را در دهن کردن باعث دل‌درد خرگوش شده و با یک مشت دارو قصّه تمام می‌شود.

در نسخه‌های بعدی برای خالی نبودن عریضه خرگوش قبل از آن‌که دستش را داخل دهنش بکند کمی هم هویج می‌خورد و جغد از اون می‌پرسد که چه چیزی خورده و شیر می‌گوید که دستش را هم خورده و همین. قصّه‌ای خالی از تخیّل و اتّفاق خاصّی. بعید است کسی قصّه‌ای بدتر از این برای بچّه‌ها گفته باشد امّا سپهر در آستانهٔ سه‌سالگی آن‌قدر به قصّه علاقه دارد که برای بار چندم بخواهد قصّهٔ «خرگوشه» را برایش بگویم. اصولاً دوست ندارم قصّهٔ «خرگوشه که دستشو می‌خورد» را بگویم چون مسخره‌بازی هم حدّی دارد.

بدین ترتیب من باحوصله‌ترین و علاقه‌مندترین خواهرزادهٔ دنیا را دارم و سپهر خنک‌ترین دایی دنیا را. فقط امیدوارم ذوق بچّه با شنیدن داستان‌های آبکی کور نشود و یا بدتر از آن با خوردن آشغال‌هایی نظیر این دل‌درد نگیرد.

پ.ن: موقع گفتن این قصّه خرگوشی که روی پای من می‌نشیند دستش را نمی‌خورد و این چیز عجیبی است/نیست.

کاپشن گرم

راستش آدم ممکنه کتابی نخونه که ازش بنویسه، فیلمی نبینه که ازش نقل قول کنه، ممکنه حتّی با خودش کلّی کلنجار بره تا بتونه از تحلیل اجتماعی سفر یک روزه‌اش چشم‌پوشی کنه، ولی بعضی حرف‌ها رو نمی‌تونه تو دلش نگه داره. هر چقدر هم که بدونه اینجا رو دیگه کسی نمی‌خونه، هر چقدر هم که بتونه داستان‌هاش رو تو آب‌نمک بخوابونه، اگه واسه چند سال انگشت‌هاش رو موقع دلتنگی با کیبورد آروم کرده باشه نمی‌تونه حرف‌های دلش رو نگه داره.

رفیق واسه آدم مثل کاپشن می‌مونه. بدون کاپشن نمی‌شه دووم آورد. هر چقدر هم که تابستون زندگی‌تون بلند باشه، وینتر ایز کامینگ. قصّهٔ اون رفقایی که قربون بند کیفن رو حتماً شنیدین. بزرگترها حسابی گفته بودن مواظب این‌ها باش. ولی من چند وقته یک سری دوست بدتر پیدا کردم. درست‌ترش اینه بگم یک سری دوست بدتر از دست دادم. آدم‌های عجیبی که باهات دوست می‌شن تا عوضت کنن. ببرنت تو قالبی که فک می‌کنن بهتره. این‌ها نیتشون خیره، ممکنه باعث پیشرفتت هم بشن، ولی آخرش رفیق راه نیستن. این‌ها کاپشن عاریه‌ان. کاپشن‌هاتون گرم.

پ.ن: خوبی ماجرا اینه که آدم یه دونه کاپشن خوب داشته باشه بازم زمستون رو رد می‌کنه.