جوی‌ها گشاد می‌شوند استاد

وقتی می‌رسم خونه هوا تاریکه. خونه هم. از آخرین باری که تو خونه از گلوم صدایی خارج شده مدت‌ها می‌گذره. هم‌زمان در خونه احساس آرامش و تشویش می‌کنم. مثل گوشی تلفن که وقتی رسیدم صفحه‌اش روشن بود و با اولین فشار دکمه‌ها خاموش شد. دنیا پر شده از تکه‌های متضاد که هم‌زمان در هر دوشون حضور دارم. یک ضرب‌المثلی هست که می‌گه بالاخره جوی یه جایی گشاد می‌شه. یه جا باید انتخاب کنی کدوم طرف جوی باشی و من مدت‌هاست که انتخاب نکردم. انتخاب نکردم که مذهبی باشم یا نباشم. سیگاری باشم یا نباشم. اجتماعی باشم یا نباشم. ورزشکار باشم یا نباشم. یک کار تخصصی داشته باشم یا نه. یک کار پر درآمد داشته باشم یا نه. بچه داشته باشم یا نه. زن داشته باشم یا نه. پارتنر داشته باشم یا نه. هر بار لازم باشه یه طرف جو وایسم، نقاب مخصوص اونجا رو می‌ذارم رو صورتم. تو شرکتی که به زور ۱۰٪ کارایی دارم حقوقی می‌گیرم که از ۸۰٪ آدم‌ها بیشتره. از خودم بدم میاد و در عین حال می‌دونم که می‌تونم کاری کنم با ارزش بیشتر از دو برابر حقوقی که می‌گیرم. سردرگم با هزار ماسک تو جیبم و روحی با هزار زخم و هزار سال عذاب وجدان دارم خودم رو تو مسیر زندگی می‌کشم.
دوست دارم که یه زندگی جدید رو شروع کنم و این بار کج دار و مریز تمام عمرم رو نگذرونم. آدم‌های زندگی فعلی رو یکی یکی با آدم‌های جدیدی جایگزین کنم که بتونم در برخورد باهاشون یک طرف جو رو انتخاب کرده باشم و مدام نگران نباشم که در نگاهشون دیگه اون آدم سابق نباشم. شب‌ها که می‌خوابم روحم پرواز می‌کنه و همهٔ اون جاهایی که نیستم می‌گرده و زندگی آدم‌های دیگه رو تماشا می‌کنه. جسمی همراهش نیست که یه جا رو انتخاب کنه و ساکنش بشه. برای همین صبح که از خواب بیدار می‌شم حس یه زندانی رو دارم که از هواخوری برگشته.
هر بار، تصورم از یه زندگی شاد و عادی فرو می‌ریزه و سقوط می‌کنم به یه لایه پایین‌تر، در تاریکی بیشتر، در حالی که چیزهایی از بین رفته‌اند و هرگز مثل سابق نخواهند شد. راه برگشتی به بالا نیست. هرگز چیزی بهتر از قبل اتفاق نخواهد افتاد و حتی تصور ممتد بودن حال فعلی هم تصور اشتباهیه که با سقوط بعدی از بین می‌ره و جای خودش رو به واقعیت تلخ‌تری می‌ده.
در طول زندگی هزاران تصمیم گرفتم که باعث شده اینی باشم که الآن هستم. گاهی هوس می‌کنم تمام شاخه‌های موازی زندگی جاری رو تماشا کنم ولی هرگز احتمال نمی‌ره که تو یکی از اون‌ها شرایط اینی نباشه که الآن هست. انگار چیزی در هستهٔ وجودم قایم شده و اون چیزی که منو به این روز می‌اندازه به خودش جذب می‌کنه. نمی‌دونم چی رو جذب می‌کنه. نمی‌دونم چی اونجاست. شاید ژنی از پدری که دیگه خودش نیست. شاید بخشی از پدرم، شاید در هر نسلی از ما یکی هست که کیفیت زندگیش این طوریه، یا شاید همه عین همیم ولی از هم خبر نداریم.
در حالت طبیعی باید زنگ می‌زدم به دوستی، دوستی رو دعوت می‌کردم اینجا همین طور که سیگار می‌کشیدیم صحبت می‌کردیم یا ویدیو کال می‌کردم به آدمی که بیش از سی سال ازم بزرگتره و هزاران کیلومتر دورتر و با اون درد دل می‌کردم. ولی سال‌هاست که سخت‌ترین لحظاتم رو کیبوردها روایت کردن. دلیلی نداره باز هم نکنن.
گوگل می‌کنم و خودم رو دچار کلینیکال دپرشن قلمداد می‌کنم. انگار تمام این سال‌ها یا افسردگی داشتم و یا با خنده دلقک‌بازی در می‌آوردم. نتیجهٔ هر دو ممکنه جلب توجّه باشه. نکنه همهٔ این بازی‌ها برای کمی توجه بیشتر باشه؟ ولی چرا کسی باید برای رفع گرسنگی دست و پاش رو قطع کنه و به نیش بکشه؟
«موقع مریضی بابات بهت گفتم برو دکتر قبول نکردی». ناامیدم که کسی از بیرون چیزی که سال‌هاست از درون رشد کرده تغییر بده. مثل درختی که هر سال چیزی در مغز تنه‌اش رشد کرده و پوسته‌های قبلی رو هل داده بیرون. شاید روزی دانشمندی جایی تونست بفهمه چه‌طور بخشی از آدم‌ها رو با چیزهای خوب و مفرح و لذت‌بخش جایگزین کنه و اون روز من از این حال در اومدم.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *