ردیف جلو، صندلی وسط

شخصیت اوّل داستانم می‌خواهد هر سه شب کنسرت دنگ شو صندلی وسط ردیف جلو را داشته باشد. وقتی به مسئول فروش بلیط که مرد میانسالی است مراجعه می‌کند با جملهٔ «ردیف جلو مخصوص وی‌آی‌پی است» مواجه می‌شود. شخصیت اوّل داستانم امّا با یک چشمک و پول اضافه سه بلیط مورد نظرش را می‌گیرد. خیلی دوست دارم مسئول فروش بلیط اهل رشوه نباشد امّا انگار شرایط اقتصادی توی قصّه‌ها هم خوب نیست.

زمستان است و هوا سرد و خشک و البتّه بعد از بارندگی‌های چند روز قبل توی پیاده‌روهای بی‌نصیب از آفتاب کم‌رمق اینجا و آنجا زمین یخ زده. کفش‌های شخصیت اوّل داستان مثل کفش‌های خودم لیز است و برخلاف من کار دستش می‌دهد. حاصل سبک‌سری‌هایش می‌شود ردّ سفید کفش‌های روی زمین یخ‌زده و دست چپ شکسته. شخصیت اوّل داستانم امّا بی‌خیال سه شب کنسرت نمی‌شود. یک کاره می‌رود با دست شکسته جلوی در ورودی پنج دقیقه مانده به شروع اجرا سیگارش را می‌کشد و تمام مدّت اجرا زل می‌زند به صحنه. نه مثل پسرهای دور و برش موقع ورود و خروج خانم‌ها را راهنمایی می‌کند نه مثل دخترها موقع اجرا با خواننده هم‌کاری. وصلهٔ ناجوری است در این کنسرت برای خودش.

شب دوم خواننده دیگر تحمّل حضور این صامت ساکت را ندارد، بین اجرای آهنگ اوّل و دوم پشت میکروفون می‌گوید دوستانی که علاقه‌ای به اجرا ندارند یا ناراحت هستند می‌توانند بهتر است سالن را ترک کنند. بعد هم اضافه می‌کند پول بلیط هم بدون کم و زیاد تقدیمشان می‌شود. بعد شخصیت اوّل داستان به خواننده می‌گوید بهتر است سرش به خواندنش باشد و کاری به حضّار نداشته باشد. دعوا بالا می‌گیرد. من امّا حوصلهٔ دردسر ندارم، برای همین قضیه را فقط در خیال شخصیت اوّل داستان جلو می‌برم. خواننده آن قدر مخاطب جذّاب دارد که به این مرد علیل کاری نداشته باشد.

شب دوم هم می‌گذرد و من هنوز نفهمیده‌ام این مرد برای چه این قدر اصرار داشت روی صندلی وسط ردیف جلو بنشیند. حتّی نفهمیده‌ام قضیهٔ این زمین یخ‌زده و ماشینی که هر بار دو خیابان آن طرف‌تر توی کوچه پارک می‌شود چیست.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

20 دیدگاه در “ردیف جلو، صندلی وسط”

  1. هرجا می ری انگار روح مرگ پاشیدن چرا؟ایا؟؟
    حوصله بلاگ نویسی هم رفته وقتی نمی تونی اینجام خودت باشی و خودت..!
    توام که نیستی باهات دعوا کنم..!

  2. میگم جنابعالی باید خیلی باهوش باشی!
    چون بهت نمیاد درس خون باشی این و میگم!
    و باید از پدر مادر عزیزت برای این هوش تشکر کنی که انتصابی بوده بی شک!

  3. بعله داریم!
    ما که شاید همون انتصابی رو هم نداشته باشیم!
    ولی خُب به نظر من هوش اکتسابی هم داریم.
    مثلا همه اونایی که با خر خونی(یعنی عملا کودن هستند!) شرط معدل میرن می شینن ارشد!
    خُب از هوششون استفاده می کنن که به این راه حل میرسن دیگه!

    همین یه نفر فهمیدم دیروز همین رشته جنابعالی و دانشگاه تربیت معلم فرهنگیان تهران رفته و واقعا کودنه!

    1. اونا هوش اکتسابی ندارن عزیز دل، اونا موفّقیّت اکتسابی دارن که نه تنها بد نیست، بلکه بسیار هم پسندیده است.
      طرف درس خونده رفته نشسته سر کلاس ارشد، آدم که نکشته! جایی هم ننوشته بودن لطفاً با آی‌کیو بالای ۱۵۰ برید ارشد مستقیم.

  4. فکر کنم بیشتر قسمت داستان، شامل همون بخش‌هایی می‌شه که هنوز گُنگه.
    می‌گم یه داستان ناتموم این بغل داشتی یه زمانی، خب بذارش بخونیم خسیس :دی

  5. منم نگفتم حتما بالای صد باشه ای کیو شون حداقل برسه به ۶۰!
    و مثال من از ارشد فقط یه مثل بود!
    هزار تا ازین این ادما رو میشه جاهای مختلف دید.

    مضطرب شاید باشم.چرا؟

  6. از شخصیت اول داستانت خوشم اومد، نمی دونم چرا! آدم حس میکنه یه انگیزه ای واسه اینکار داره که راوی ازش بیخبره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *