چی می‌خواستم بگم؟

راستش برای اینکه حال و هوای خودم و چیزی که می‌خوام بنویسم جور باشه، باید زیرسیگاری رو بذارم کنار دستم و یه سیگاری دود کنم و لابه‌لاش یه چیزایی هم بنویسم. امّا خب، متأسّفانه یا خوشبختانه خونهٔ ما سیگارفری نیست. البتّه از نظر من مشکلی نیست که سیگار کشیدن داخل یا حتّی خارج از خونه قدغن باشه. آخه سیگار برای بچّه‌ها خیلی ضرر داره. ما تو خونه بچّه‌ای نداریم، ولی افراد مسن هم خیلی به بچّه‌ها شبیهن. از همه نظر. پس من همین طور که نشستم و می‌نویسم، سعی می‌کنم یه زیرسیگاری کریستال رو با یه سیگار مرغوب تصوّر کنم. یه سیگار تازه که هنوز خشک نشده باشه و نیکوتینش هم بالا باشه. چیز معرکه‌ایه. می‌دونید، واسه هر سیگاری‌ای یه سیگار تازه با نیکوتین بالا معرکه‌اس. و خوشبختانه، من قوّهٔ تخیّل وحشتناکی دارم. شاید قوّهٔ تخیّل شما هم همین قدر عالی باشه، ولی به نظر من مال همهٔ آدم‌های دنیا این طوری نیست. منظورم اینه مثه قوّهٔ تخیّل من نیست. وقتی شروع کنم به تصوّر کردن چیزی، بسته به اینکه کدوم حس در تعریف اون چیز نقش داره، جزئیّات خیلی دقیقی رو ترسیم می‌کنم. مثلاً وقتی قراره یه نخ سیگار تازه و با نیکوتین بالا رو تصوّر کنم، می‌تونم بوی دود سیگار رو بشنوم. می‌تونم مارک سیگار رو بخونم. می‌تونم مزهٔ توتون سیگار رو بچشم. حلقه‌های طلایی دور کاغذش رو ببینم. صدای سوختن کاغذ سیگار رو بشنوم. و وقتی اینا رو می‌گم، منظورم اینه که دقیقاً این اتّفاقات برام می‌افته. حتّی کمی واقعی‌تر از چیزی که می‌تونه در واقعیّت اتّفاق بیفته. همیشه همین طور بودم. واسه همین دوره‌ای که مجبور بودیم انشا بنویسیم انشاهای توصیفی وحشتناکی می‌نوشتم. نمی‌خوام بگم که قبلاً یه نویسنده بودم یا شاهکار ادبی خلق می‌کردم. مسئله فقط اینه که انشاهای توصیفی من بین بقیهٔ نوشته‌هام چیز دیگه‌ای بود. مثلاً وقتی موضوع انشا رو مطابق میل خودم یه روز بارونی تو یه کلبهٔ جنگلی انتخاب می‌کردم، می‌تونستم نم‌نم بارون و بوش رو تو هوا حس کنم. گنجیشک‌هایی که از ترس خیس شدن پناه برده بودن لب پنجره یا  حلزون‌هایی که از خونه‌شون اومدن بیرون رو ببینم. آره، قبول دارم که موضوع خیلی کلیشه‌ایه. من برادری ندارم که رو دستکش بیسبالش شعر نوشته باشه، واسه همین نمی‌تونستم مثل هولدن کالفیلد در مورد اون انشا بنویسم. توانایی من فقط در حد همون کلبهٔ جنگلی زیر بارون بود.

داشتن یه قوّهٔ تخیّل عالی خوبه. ولی نه همیشه. می‌دونین، اینکه آدم بخواد یه نخ سیگار مرغوب و تازه رو تصوّر کنه اتّفاقی نیست که زیاد تکرار بشه. اغلب مواقع آدم می‌ره بیرون یه نخ سیگار می‌کشه. ولی خب اتّفاقات زیادی هست که آدم دلش می‌خواد بیفتن و نمی‌افتن. اینجاس که قوّهٔ تخیّل به کار می‌افته و وقتی قوّهٔ تخیّل خیلی قوی باشه، اتّفاقات می‌تونن از کنترل آدم خارج بشن. خدا می‌دونه که من نسبت به آدم‌های زندگیم چه اتّفاقاتی رو با چشم‌های خودم دیدم. اتّفاقاتی که اغلب هیچ وقت نیفتادن و هیچ وقت نخواهند افتاد. بعضی وقت‌ها اون قدر این تصوّرات واقعی به مغزم فشار می‌آرن که حس می‌کنم دارم سکته می‌کنم. منظورم این نیست که تصوّر کردن یه نخ سیگار مرغوب باعث شوک عصبی می‌شه. ولی خب تصوّرات دیگه‌ای ممکنه بشن. چه تصوّراتی؟ خب راستش رو بخواید من دوست ندارم هر چی تصوّر می‌کنم به شما بگم. این جوری هم من راحت‌ترم هم دید شما نسبت به من خیلی عوض نمی‌شه.

فکر کنم باید یه وقت دیگه که سیگار و زیرسیگاری کنار دستمه اون چیزی که می‌خواستم بنویسم.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

13 دیدگاه در “چی می‌خواستم بگم؟”

  1. خب با این اوصاف الان برادر من تو یه موتادی و باید بریزیم بگیریمت ببندیمت به تخت:D
    وضعت خیلی خیطه خعلــــــی :D

    مگه اینکه بیای آخر عاقبت این بدو بدوی مارو تجسم کنی و غیبگویی کنی اون وخ شاید یه پارتی بازی برات کردم این وسط :->

    سعید نمیری تورو رفتم اون پایین همه کامنتمو نوشتم رفتم میبینم روی فیسبوکه :|

  2. اون سالها شبها که خوام نمی برد شروع می کردم به تصور کردن خودم و هرکی که دلم می خواست توی یه دنیای جدید..
    این قصه مثه سریال های ۱۰۰ قسمتی هر شب ادامه داشت..
    وچقدر شیرین بود..

    بخوام روراست باشم دوبار سیگار کشیدم!ولی الان که تو داری توصیف می کنی به این میرسم که تازه بود یعنی تو
    قوه تخیلت قوی هست که هیچ قوی هم انتقال میدی…

    هرکسی یه بهونه ای باید پیدا کنه واسه نوشتن..
    توام دیگه پسر خوبی باش این تصوراتت و ادامه بده و واقعیشو نخر…

    من اون دوباری که کشیدم هر دوتاشم پشت هم می خواستم ببینم چرا گاهی ادما عصبی میکشه..
    ولی هیچ چیزی جز یه سرگیجه خفیف در من تغییر نکرد..

    و من دورش و برای همیشه خط کشیدم چون من برای اروم شدن و نوشتن نیازی به سرگیجه نداشتم…

  3. اون سالها شبها که خوام نمی برد شروع می کردم به تصور کردن خودم و هرکی که دلم می خواست توی یه دنیای جدید..
    این قصه مثه سریال های ۱۰۰ قسمتی هر شب ادامه داشت..
    وچقدر شیرین بود..

    بخوام روراست باشم دوبار سیگار کشیدم!ولی الان که تو داری توصیف می کنی به این میرسم که تازه بود یعنی تو
    قوه تخیلت قوی هست که هیچ قوی هم انتقال میدی…

    هرکسی یه بهونه ای باید پیدا کنه واسه نوشتن..
    توام دیگه پسر خوبی باش این تصوراتت و ادامه بده و واقعیشو نخر…

    من اون دوباری که کشیدم هر دوتاشم پشت هم می خواستم ببینم چرا گاهی ادما عصبی میکشه..
    ولی هیچ چیزی جز یه سرگیجه خفیف در من تغییر نکرد..

    و من دورش و برای همیشه خط کشیدم چون من برای اروم شدن و نوشتن نیازی به سرگیجه نداشتم…

    خب بذار در مورد سیگار چیزی نگم. :دی

    1. اره …اگه بخوای بذارم واست؟؟
      من دوسش دارم فریدون فرخزاد و دوس دارم..

      اره درباره سیگار چیزی نگی بهتره :دی

      الآن دارم گوشش می‌دم. به نظرم وقتی آروم باشه خیلی خوبه :دی

  4. منم تخیلم قویه . مثلا از وقتی کوری رو تموم کردم همش تو فکر تمیز کردن شهر و راه انداختن آب و برق به همراه تمام جزییاتش بودم . حتی از بوی گوگرد اون زیر زمینه هنوز گلوم میسوزه . این که چیزی نیست من هر وقت صدای خودمو میشنوم یا خودمو تو آینه نگاه میکنم انگار یه غریبه در مقابلمه چون همیشه تصیر دیگه ای از خودم تو ذهنم دارم . نه خیلی خوشگل و رویایی فقط متفاوت با تصویر واقعی ام

    1. منم تخیلم قویه . مثلا از وقتی کوری رو تموم کردم همش تو فکر تمیز کردن شهر و راه انداختن آب و برق به همراه تمام جزییاتش بودم . حتی از بوی گوگرد اون زیر زمینه هنوز گلوم میسوزه . این که چیزی نیست من هر وقت صدای خودمو میشنوم یا خودمو تو آینه نگاه میکنم انگار یه غریبه در مقابلمه چون همیشه تصیر دیگه ای از خودم تو ذهنم دارم . نه خیلی خوشگل و رویایی فقط متفاوت با تصویر واقعی ام

      بالاخره آبجی کو ندارد نشان از داداش!
      حالا فک کن بعضی وقتا سپهر رو تصوّر می‌کنم و دیوونه‌ش می‌شم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *