ویرونهٔ شاه‌مقصود

از پنجرهٔ شرکت که نگاه می‌کنم اون طرف خیابون داری راه می‌ری. آروم. زیر آفتاب.

موقع برگشتن رو نیمکت‌های پارک می‌بینمت، تنها. تهی.

حالا یهو هوس کردی از سر و کول زندگی‌مون بالا بری؟

ای تو که به نحیفی امروز به یاد ندارمت، تو که خوابیدی روی راحتی کناری.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *