پشتم گرمه

تو صف من نفر هشتم نهم بودم. چند ده سالی طول کشیده بود تا برسم اینجا، ولی خب ارزشش رو داشت. نه که وقتی نوبتم شد، رسیدم به اون چیزی که ارزشش رو داشت، بیشتر به خاطر همون جلویی‌ها بود. آره همون هفت هشت نفری که جلوتر از من وایساده بودن تو صف. هفت نفری که بعد از تولدم شناختمشون، خواهر برادرهای خوبی نیستن، معرکه‌ترین خواهر برادرهای دنیان. شاید ما مثل سیمور و بادی، فرنی و زویی با هم ارتباط نداشته باشیم، ولی اونجا که باید هستیم. مطمئنیم که هستیم، وقتی که باید.

چند وقتی بود فهمیده بودم خواهر می‌شه یه مادر تو ابعاد کوچیک‌تر. ولی به داداش‌ها خیلی فکر نمی‌کردم. یعنی عمق رابطه با همه‌شون رو نمی‌تونستم اندازه بگیرم. حالا فهمیدم داداش می‌تونه کپی برابر اصل بابا باشه برا آدم. این حرف‌ها شاید برای نسل من قابل درک باشه، ولی برای نسلی که نهایتش یه برادر یا خواهر داره خیلی فهمیدنش سخته. راستش برای منم خیلی طول کشید تا با پوست و گوشت و استخونم بفهممش.

هر کسی من رو می‌دید می‌پرسید مگه تو جمعه عروسی‌ات نیست؟ چرا اینجایی؟ جوابش یه لبخند بود و جملهٔ «کاری نداریم که، همه کارها رو خود تالار انجام می‌ده». اگه هر کدومتون از این حرف دلخور بشین بهتون حق می‌دم. درستش این بود که بگم بابا پشتم گرمه. پشتم به آدم‌های معرکه‌ای گرمه که تا حالا نذاشتن آب تو دلم تکون بخوره، بیشتر از خودم به فکرم بودن، بیشتر از خودم ذوق داشتن دامادی‌مو ببینن. انگار پسرشون داره داماد می‌شه. همین بود که وقتی «میم» ظهر جمعه نتونست با ماشین بیاد دنبالم آرایشگاه و مجبور شدم پیاده برم خونه، آب تو دلم تکون نخورد. تو کل کهکشان راه شیری، دامادهایی که ظهر جمعه تو خیابون منتظر ماشین می‌شن و آب تو دلشون تکون نمی‌خوره یا خیلی بی‌خیالن یا پشتشون گرمه. اون دستهٔ دومی فقط شامل من می‌شه.

از نظر من مجلس خیلی خوب برگزار شد. یعنی واسه من مهم نیس که از همه پذیرایی شد یا نمک غذا کم بود یا سیستم صوت قطع بود. خاطرهٔ من از اون مجلس می‌شه برق چشم‌های خواهر برادرهام، لبخندهای عمیقشون که بعضیاشونو مدت‌ها بود ندیده بودم، رقصیدنشون و تویی که اینو می‌خونی، چه‌طور می‌فهمی هفت چقدر از یک بیشتره؟

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *