کل من علیها فان

روز ۲۸۲- هوای پاییزی چندان سرد نیست و آفتاب، جان می‌دهد برای چرت نیم‌روز. از پشت پنجره زل زده‌ام به او که روی تخت نشسته و با تلفن صحبت می‌کند. لذت تماشا کردنش، به خصوص وقتی خودش از این چشم‌چرانی لذت‌بخش آگاه نباشد، وصف‌ناشدنی است. پس همین طور چشم‌هایم را می‌دوزم به موجود ظریفی که ۲۸۲ روز است رنگ زندگی را عجیب عوض کرده است. انگار سردش شده و می‌لرزد. لرزشش از سرما نیست ولی. می‌روم بیرون و می‌فهمم حدسم درست است، دارد گریه می‌کند. البتّه بهتر است بگویم دارد زار می‌زند. خوزه آرکادیو از بینمان رفته.

پدربزرگش همیشه مرا یاد خوزه آرکادیو می‌انداخت، آن موقع که بسته بودندش به درخت. البتّه از ترس ناراحت شدنش هیچ وقت این را به خودش نگفتم. پیرمرد کوچک‌ترین ارتباطی با دنیای بیرون نداشت. بدن نحیفی بود که در پتویی پیچیده شده بود و وسط سالن پذیرایی همیشه حرص می‌خوزدم مبادا کسی اشتباهی پا روی دست و پایش بگذارد. دفعهٔ اولی که دیدمش نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. بچّه‌ها بعد از سلام می‌بوسیدندش، من اما طاقتش را نداشتم. فقط رفتم نزدیک و سلام کردم. درست مثل دفعات بعد. چشم‌هایش را دوخت به من و هیچ نگفت. البتّه شاید گفته باشد چون من هیچ وقت متوجّه حرف‌های جویده جویده‌اش نشدم. در کل هیچ وقت از وجودش متوجّه هیچ چیزی نشدم. دیر رسیده بودم.

موقع تشییع جنازه، کسی نبود که میّت را از زمین بردارد و دست غسّال بدهد. البتّه شکر خدا آدم‌های زیادی برای تشییع جنازه و مراسم کفن و دفنش آمدند، ولی آن موقع انگار همه‌شان آب شده بودند و رفته بودند توی زمین. یکی از فامیل‌ها با اشاره به من گفت دنبالش بروم. با پتو از زمین بلندش کردیم و گذاشتیمش روی میز. هیچ تفاوتی با قبل نداشت. به چشم‌های خاکستری‌اش نگاه کردم ولی باز هم چیزی نفهمیدم. به کل هیچ وقت نتوانستم با خوزه آرکادیو ارتباط برقرار کنم، چه قبل و چه بعد از مرگ.

بعد از خوزه آرکادیو، نوبت عمه زیور بود که بار و بندیلش را بردارد و برود دیار باقی. شباهت این دو میت به هم علاوه بر اینکه به فاصلهٔ کمتر از یک ماه از دنیا رفتند، این بود که هر دو آلزایمر داشتند. آلزایمر هم از مخلوقات عجیب و غریب خداست، درست مثل مرگ و آفتاب کم‌رمق پاییز. طرف پاک همه چیز را فراموش می‌کند، ولی راست راست راه می‌رود (خوزه آرکادیو به خاطر چیز دیگری زمین‌گیر شده بود)، می‌خورد و می‌نوشد و می‌خواند و هر کار دلش خواست می‌کند، بدون کوچک‌ترین درد و مشکلی. اطرافیانش حرص می‌خوزند و غصّه می‌خورند و ترک بر می‌دارند، ولی به خود طرف می‌گویند مریض! این چه مرضی است که طرف مشکلی ندارد؟ چرا بقیه که مشکل دارند مریض حساب نمی‌شوند؟ این اطرافیانش هستند که نمی‌توانند بپذیرند عزیزشان دیگر با آن‌ها حال نمی‌کند و ترجیح می‌دهد به چیزهایی خیلی قدیمی‌تر از این جدیدها فکر کند. آدم‌ها هم چیز عجیبی هستند.

عجیب بودن آدم‌ها فقط به مسائل انتزاعی و تفکّر و اینکه اشتباه به آلزایمری‌ها می‌گویند مریض ختم نمی‌شود. حتّی از نظر جسمی هم عجیب هستند. مثلاً شما خود همین خوزه آرکادیو را در نظر بگیرید، سر جمع ۳۰ کیلو وزن داشت. این را تقسیم کنی به ۱۰-۱۵ نفری که تابوتش را تشییع می‌کردند، کسی نباید چیزی از وزنش بفهمد ولی انگار به همه ۳۰ کیلو از وزنش می‌رسید. برای عمه زیور هم ماجرا چندان متفاوت نبود.

روز ۳۱۳- بعد از دو هفتهٔ نکبت‌بار، دو روز است که هوای تهران پاک شده است. این قدری که می‌گویند امروز می‌شده از فاطمی دماوند را دید. من ولی هنوز در حسرت دیدن دختری از پشت پنجره‌ام که گنجشکی از شانه‌اش آب می‌خورد.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

2 دیدگاه در “کل من علیها فان”

  1. من نفهمیدم خوزه آرکادیوز مگه مال صد سال تنهایی نبود عمه زیور چی میگفت این وسط؟؟

    راستی سلام دلم برا نوشته هات تنگ شده بود، درضمن روی ماه نعیمه را ببوس :دی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *