آقای اوریگامی

شاید صد بار بیشتر به دست‌هایش نگاه کرده بودم موقع تا کردن کاغذ، ولی باز هم موشک‌هایی که او درست می‌کرد از موشک‌های من خیلی بهتر بودند. کاغذهای سفید دفتر را پاره می‌کردم و می‌رفتم پیشش: «جت بساز. از اونا که خیلی تند می‌ره… از اون پهنا، از اونا که خیلی تو هوا می‌مونه… یه چیزی بساز که بچرخه…» زل می‌زدم به دست‌هایش که ماهرانه می‌توانست از هر کاغذی با هر ابعادی موشک بسازد. خلبان پرواز اوّل خودش بود. به من یاد می‌داد که چه طوری جت‌هایش را با سرعت در طول مهمان‌خانه به پرواز در بیاورم یاموشک‌های پهن را با چه زاویه‌ای به هوا بفرستم که پروازشان طولانی‌تر بشود. چه طوری کلّی موشک بسازیم و طوری بفرستیمشان هوا که دور هم بپیچند. استاد ساختن موشک‌های پهن بود. جوری کاغذ را تا می‌زد که کم‌ترین مقدار ممکن صرف محل به هم پیوستن بال‌ها شود. فقط اندازهٔ دو انگشت که موشک را بگیری، آن وسط جا بود، مابقی همه شده بود بال. بال‌های پهن و فراخ که ذرّه‌ای ازلبشان برگشته بود به سمت بالا. نمی‌دانم برای دخترش تا به حال موشک درست کرده یا نه؟ اصلاً یادش هست چه طور باید جت بسازد؟ یادش هست لب بال‌ها به سمت بالا باشد چه طور می‌شود، به سمت پایین باشد چه طور؟ اصلاً موشک‌هایی که یک بالشان را به بالا تا می‌زد و یکی را به پایین یادش می‌آید؟ از من به شما نصیحت، اگر جایی دیدیدش، حتماً یک تکّه کاغذ بدهید بهش و ازش بخواهید یک موشک پهن برایتان درست کند، من تضمین می‌کنم که پشیمان نمی‌شوید. امّا اگر به خیالتان موشک شما را هم در حالی که خم شده از بین پاهایش، موازی با سطح زمین جوری می‌فرستد که یک راست برسد به آن طرف اتاق، باید بهتان یادآوری کنم که حساب شما با حساب من فرق می‌کند. بین برادرها مبدأ و محور دستگاه مختصات رابطه، خیلی فرق می‌کند، پس بی‌خودی به دلتان صابون نزنید.

آخرش نفهمیدم فوت کوزه‌گریش در ساخت موشک چه بود. دم آخر می‌خواستم بپرسم: «کلک! بالش رو هر جور بسازی آخه از اینجا تا ملبورن رو که نمی‌ره! چی کارش کردی؟» ولی باید همه‌ش حواسم را جمع می‌کردم که بغضم نترکد. هزار جور حساب و کتاب کرده بودم و سناریو چیده بودم که چه طوری خودم را کنترل کنم. آخرش نتیجه داد. حتّی کار به سیگار کشیدن توی پارکینگ فرودگاه هم نکشید. این شد که کت و شلوار به دست از فرودگاه رفتم سمت راه‌آهن که فردایش بروم خواستگاری. هنوز نمی‌دانم اینکه مادر را با آن حال و روزش بردم مشهد، در حالی که تازه امیدش را بدرقهٔ غربت کرده بود کار درستی بود یا نه؟ شد که حال و هوایش عوض بشود یا نه؟ از دست من دلخور شده بود که عین خیالم نیست پسرش چند هزار کیلومتر ازش دور شده یا نه؟

بهم گفت: «نامرد حالا دیگه من باید آخرین نفری باشم که خبرا بهم می‌رسه؟» دلم سوخت. یاد وقتی افتادم که خبر بچّه‌دار شدنش را بهم داد. قول گرفت که به کسی حرفی نزنم -معمولاً این طوری است، کسی می‌آید و یک حرفی می‌زند که نگفتنش به دیگران خیلی سخت است، قول می‌گیرد که به کسی نگو و می‌رود- و خوشحال و خندان توی ماشین رفتیم سمت خانه‌شان. بعد گفت: «لااقل تا ما بودیم عقد می‌کردید» دلم خیلی سوخت. یاد عقدش افتادم. رفتیم با عروس و داماد عکس بگیریم. خیلی کوتاه. بغلش که کردم نمی‌شد جلوی خودم را بگیرم. گفتند چرا گریه می‌کنید؟ ولش کن. حالا که وقت گریه نیست. حالا که فکر می‌کنم، انگار بی‌خود گریه نکرده‌ایم. هر چند به ذهنم خطور نمی‌کرد عقد کنم و کنارم نباشد. توی عقد برادرزاده ولی خیلی‌ها گریه کردند. برادرزاده به کنار، نمی‌دانم زنش ناراحت شده یا نه؟ خوب شد که عقد من نبود. طاقتش را نداشتم. این هم از آن بازی‌های روزگار است! کارگردان‌های هندی دلشان نمی‌آید این طوری غم و شادی را به هم بپیچند.

دنبال کتاب اورگامی می‌گردم. با کاغذهای مخصوص که هی مجبور نباشم به بانو بگویم «یه کاغذ برام مربّعی می‌کنی؟» و بعد شروع کنم به تا کردن. می‌خواهم یک روزی اگر دیدار تازه شد، برای دخترش چیزی بسازم. خب به پای موشک‌های پدرش که نمی‌رسد، ولی شاید بتواند یک جایی از گوشهٔ ذهنش را نگه دارد برای عمویی دلتنگ.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

8 دیدگاه در “آقای اوریگامی”

  1. بغض گلومو گرفت…
    مخصوصا وقتی با خوندن دو خط اول متن ستاره داستانتو حدس زدم و بیشتر از اون وقتی که فهمیدم درست حدس زدم…

  2. وااااااای
    چه خبره اینجا

    اول: تبریکات ویژه من را پذیرا باشید (خوشبخت بشی دوست عزیز)
    بعد: اگر دلتنگی خواهری برای خواهرش شبیه دلتنگی برادری برای برادر باشد، حس فرودگاه‌ات و بغض گلویت را خوب می‌فهمم.

  3. دلم گرفت. نمی دونم بلند پرواز بودن با درست کردن موشکهای تند رو ربطی دارن یا نه؟ کاش آدمها بتونن در هر گوشه دنیا از داشته هاشون لذت ببرن و قدرشو بدونن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *