من تازه ازدواج کرده بودم آقای قاضی

هشدار! این نوشتار پراکنده، نمونهٔ بارزی از شلخته‌نویسی است.

خصوصیّتی در من هست که انتظار دارم اتّفاقات/مکان‌های دور از دسترس من، تجربیّات بسیار متفاوتی در آدم ایجاد کنند. بگذارید این جملهٔ نامفهوم را به کمک یکی دو مثال عینی، روشن‌تر کنم. من انتظار دارم برج فولادی ایفل هنگام تماس با دست احساسی بسیار متفاوت از لمس کردن یک تیر آهن در خیابان‌های تهران ایجاد کند. هوای سنترال پارک نیویورک با هوای پارک لاله تفاوت خیلی عظیمی داشته باشد -انگار که سنترال پارکِ خون آدم را بالا می‌برد- یا آسفالت خیابان‌های سوئد مثل پتوی گلبافت نرم باشد. مسخره است. من همیشه احساس می کردم یک داماد در طول مراسم عقد/عروسی باید شرایط بسیار ویژه‌ای را تجربه کند. خب، قضیه اصلاً این طور نبود.

راستش در طول پروسهٔ ازدواج هیچ وقت استرس زیادی تجربه نکردم. فقط موقعی که عاقد منتظر اجازه‌اش بود، حس می‌کردم ممکن است اجازه ندهد. اینجا دیگر شدّت استرس خیلی زیاد می‌شد امّا شکر خدا، زیاد معطّل نکرد و بله را گفت (همین جا به خاطر این مسئله از تو، همسر عزیزم، تشکّر می‌کنم). خیلی خوشحال بودم؟ نه! منظورم این نیست که بی‌عاطفه‌ام یا خیلی خاطر جمع بوده‌ام و یا ذوق ازدواج و رسیدن به معشوقه‌ام را نداشته‌ام، این طور نیست. ولی آن لحظات تفاوت زیادی با کمی قبل و بعدش برایم نداشت. آیا می‌ترسیدم؟ نگران بودم؟ احساس مسئولیت زیادی حس می‌کردم؟ نه! بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که بهتر است با هر کدام به موقع خودش روبرو شوم. ناراحت بودم؟ مسلّماً نه! درست است که عکس‌هایمان مثل پنیر سویسی سوراخ سوراخ بود و خیلی‌ها که باید می‌بودند نبودند، امّا جمعیّت آن قدر بود که بشود هر لحظه به یکی دیگر دلخوش کرد که هی بادی، ات لیست هیز/شیز هیر.

من، ازدواج را وقتی فهمیدم که بعد از سه روز با هم بودن، از همسرم جدا شدم، برگشتم به تهران و دیدم چقدر دلتنگ می‌شود آدم برای کسی که قسمتی از وجودش شده. تازه فهمیدم که فکر کنم باران دیشب مرا شسته، امروز «تو»ام*.

* عنوان کتاب شعری از کامران رسول‌زاده که نخوانده‌امش، امّا از آن کتاب‌هایی است که اسمش می‌گوید باید چیز قشنگی داخلش باشد.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

4 دیدگاه در “من تازه ازدواج کرده بودم آقای قاضی”

  1. اولا تبریک فراوان به تو و به خانوم گنجشکه :)

    بعدش سعید خیلی هولی هاآآآآآآآآآآ :))))
    اصنم نوشته ات پراکنده نبود قشنگ کامل حس و حالتو میرسوند :D

  2. سلام…
    اولا تبریک میگم دوست عزیز، شاید مهمترین اتفاق زندگیتون رو…با آروی خوشبختی…
    و دوما…
    دقیقا منم با شما موافقم…حتی شاید این انتظار متفاوت بودن چیزها و مکان های خاص در من شدیدتر باشه… ناامیدانه س وقتیکه هرجا بری و هرچیزی رو تجربه کنی بفهمی که اون چیزی نیست که انتظارشو میکشیدی…شاید باید نگاه عوض بشه…نمیدونم…

    خوب و مفید و قشنگ مینویسید…بابت اینم از خودتون راضی باشید…

    خوشحال میشم به من هم سر بزنید …باعث افتخاره…من به اندازه شما حرفه ای نیستم …یه تازه کار مشتاقم فقط!
    موید باشید!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *