اون خرگوشه که دستشو می‌خوره

اوّلش فکر می‌کردم داستان گفتن برای بچّه‌ها نباید کار زیاد سختی باشد. حافظه‌ام هم زیاد خوب نبود (شاید از آن بچّه‌هایی بوده‌ام که وسط قصّه خوابشان می‌برد) و داستان‌هایی مثل نمکی، خاله سوسکه یا کدو قلقله‌زن را کاملاً به یاد نمی‌آورم. برای همین شروع کردم به گفتن قصّهٔ یک خرگوش و یک شیر. مهم‌ترین قسمت ماجرا این بود که دقیقاً بدانم چه چیزی می‌خواهم بگویم. موقع نوشتن داستان کوتاه خیلی به این موضوع فکر نمی‌کنم. چیزی در من شکل گرفته و فکر می‌کنم اگر بنویسمش بهتر است تا اینکه یک جا زندانیش کنم. خیلی سریع تصمیم گرفتم چیزی را در این داستان یادش بدهم و اوّلین چیزی که با دیدن یک بچّه که دستش در دهانش است به ذهنم رسید انتخاب کردم.

قصّه در مورد خرگوشی بود که دستش را توی دهنش می‌کرد، شیر به او توصیه می‌کرد که این کار خوب نیست و خرگوش قبول نمی‌کرد چون بچّه‌ها اصولاً هیچ چیزی را قرار نیست یک باره قبول کنند. شیر خرگوش را ترک می‌کند و بعد روباه -چون اصولاً هر جا یک شیر باشد پای روباهی هم وسط هست- خبر می‌آورد که خرگوش مریض است. شیر نمی‌داند که خرگوش چرا مریض شده چون خوب نیست حتّی توی قصّه‌ها هم به بچّه‌ها بگوییم «من که بهت گفته بودم» بنابراین می‌روند پیش دکتر جنگل که از قضا جعد است چون جغدها خیلی دقیق هستند و جای خاصّی توی قصّه‌های ما نداشته‌اند. جغد می‌گوید که دست را در دهن کردن باعث دل‌درد خرگوش شده و با یک مشت دارو قصّه تمام می‌شود.

در نسخه‌های بعدی برای خالی نبودن عریضه خرگوش قبل از آن‌که دستش را داخل دهنش بکند کمی هم هویج می‌خورد و جغد از اون می‌پرسد که چه چیزی خورده و شیر می‌گوید که دستش را هم خورده و همین. قصّه‌ای خالی از تخیّل و اتّفاق خاصّی. بعید است کسی قصّه‌ای بدتر از این برای بچّه‌ها گفته باشد امّا سپهر در آستانهٔ سه‌سالگی آن‌قدر به قصّه علاقه دارد که برای بار چندم بخواهد قصّهٔ «خرگوشه» را برایش بگویم. اصولاً دوست ندارم قصّهٔ «خرگوشه که دستشو می‌خورد» را بگویم چون مسخره‌بازی هم حدّی دارد.

بدین ترتیب من باحوصله‌ترین و علاقه‌مندترین خواهرزادهٔ دنیا را دارم و سپهر خنک‌ترین دایی دنیا را. فقط امیدوارم ذوق بچّه با شنیدن داستان‌های آبکی کور نشود و یا بدتر از آن با خوردن آشغال‌هایی نظیر این دل‌درد نگیرد.

پ.ن: موقع گفتن این قصّه خرگوشی که روی پای من می‌نشیند دستش را نمی‌خورد و این چیز عجیبی است/نیست.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

4 دیدگاه در “اون خرگوشه که دستشو می‌خوره”

  1. چــه داستانی !
    دلم سوخت واسه سپهر !

    تو که تخیلت بهتر ازینا بود !!

    +

    چندباری اومدم کامنت بذارم نشد . . .

    + قبول داری دنیای ِ اینجا مثه هیچ جا نیست ؟

    1. راستش با هدف قصّه گفتن برای بچّه‌ها به چیزی فکر کردن خیلی سخت بود برام.
      بعد یاد سلینجر افتادم و اون داستان کوتاهی که نوشته بود و آقای مربّی بچّه‌ها رو با اتوبوس می‌برد تفریح و براشون قصّه می‌گفت. خیلی دلم خواست شبیه اون بتونم قصّه بگم.

  2. خب اگه بچّه با یه شکلات خوشحال می‌شه دلیل نمی‌شه کیک تولّد خوشحالش نکنه یا بهتر نباشه. از این نظر گفتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *