اوّلین گام پوچی

هر بار برای مسائل کوچک از من می‌پرسد چرا این را دوست داری؟/چرا می‌خواهی این کار را بکنی؟/چرا از فلان چیز خوشت می‌آید؟ یک جبهه هوای کم‌فشار از شمال غرب وجودم وارد می‌شود و به دلیل عدم وجود هر گونه زاگرس در کمربند میانی‌ام، کل پیکرم را در می‌نوردد. برای درک علّت خیلی از تصمیم‌ها/علایق/خواسته‌ها یا حتّی رخدادهای زندگی، باید به اندازهٔ چند ماه فکر کنم. برای من خیلی چیزها هستند، چون هستند. تا زمانی که کاری با آن‌ها نداشته باشم به آن‌ها فکر هم نمی‌کنم. گمان می‌کنم بخش بزرگی از آدم‌ها همین طور باشند. گاهی از تصوّر اینکه چه طور ممکن است غیر از من چند میلیارد آدم دیگر روی کرهٔ خاکی زندگی کنند در حالی که من به آن‌ها فکر نمی‌کنم، سرگیجه می‌گیرم. اینکه چند میلیارد دلیل برای بودن پیدا کنم، بماند.

کلمهٔ «چرا» برای من از آفرینش بی‌جواب مانده و با زنجیر شدن به جملهٔ «که چی؟» می‌تواند مثل پلّکان زیرزمین خانه قدیم‌مان به تاریکی محض برسد. گاهی باید حین راه رفتن فکر کرد.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

3 دیدگاه در “اوّلین گام پوچی”

  1. خب بگو دوست دارم چون که دوست دارم. سلیقه ست و سلیقه دلیل نمیخواد :)

    من یه قدم عقب ترم، وقتی می پرسن اینو دوست داری؟ اینو میخوری یا نه ؟ … من میگم نمی دونم و واقعاً هم نمی دونم

    1. بعضی چیزها خب سلیقه‌ایه. مثل رنگ و چیزهای این جوری. ولی من منظورم این‌ها نیست. چیزهای بزرگ‌‌تر. چیزهایی که شاید تو لایه‌های پنهان وجودمون یه دلیلی برای خودشون داشته باشن.
      در مورد اون حالتی که داری منم در مورد یه سری چیزها بی‌تفاوتم و خب مثه تو می‌شم. ولی نه همیشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *