لایه لایه، خاکستری

ادامهٔ مطلب یکی از «حرف‌های بن‌بست با خودش» آمده. امیدوارم که آنچه می‌خواستم بیان شود گفته باشم و آنچه نمی‌خواستم پنهان بماند. و امیدوارترم اوّلین و آخرین «حرف بن‌بست با خودش» باشد که می‌خوانید.
فصل سرما رسیده است، مثلاً. از آنجا که دنیا سر لج دارد تصمیم گرفته حتّی روزهایِ سردِ موردِ نظرِ بن بست را هم بگذارد لای ورق‌های تقویم بمانند امسال. «دنیا سر لج دارد» را به مشاور نشان بدهم یحتمل شاکی می‌شود که چرا منفی می‌بینی و الخ… ولی حالا که من اینجا نشسته‌ام و دنیا سر لج دارد، گور پدرش.

دیروز حجم بزرگی از نصف جهان را قدم زدم دو بار، تا تمام جهان را بفهمم. تنها چیزی که دستگیرم شد، این بود که آدم ها در تمام جهان چیزی نیستند. مثل مورچه‌ها یا وال‌ها. بعد با خودم گفتم کاش آدم آسمان بود. آسمان در تمام دنیا آسمان است. گیرم همه جای دنیا یک رنگ باشد. اصلاً خوبیش همین است. تهران که می‌رود دلتنگ نمی‌شود، اصفهان که می‌آید خسته. حالا انگار خاکستری است. با ابرهاش. این‌ها را همین طور که سیگار سفید را دود می‌کنم و یک لایهٔ خاکستری به آسمانم اضافه، فکر می‌کنم. دیوار سمت راست و چپ سردند. نمی‌شود بهشان تکیه داد حتّی. سرد و ساکت ایستاده‌اند به انجام وظیفه. به جدا کردن. که آدم‌های اطراف نشنوند صدای آدم‌های دیگر را در اطراف.

من لالم و قاصر. ناتوان از اینکه بگویم خاکستری‌ها چه رنگی‌اند. آخ که چقدر آدم هست که با آن‌ها چهل قدم راه رفته‌ام و فردا می‌خواهند ازشان بپرسند. شما اگر جای او بودید فردا روز چه می‌پرسیدید از آدم‌ها در مورد آن‌ها که چهل قدم باهاشان راه رفته‌اند. علامت سؤال نمی‌گذارم که نپرسیده باشم. چیزهای دیگری است که باید به آن‌ها جواب بدهیم.

***

چند باری سعی کردم به آدم‌های کوچه و خیابان لبخند بزنم. نشد. فقط همان یک باری موفّق بودم که خاطرهٔ لبخندت دلچسب بود برایم. لعنتی. چه طور می‌توانی یک تنه در مقال همهٔ دنیا لبخند بزنی؟

لبخندت. شاعر به چشم‌های تو شعر بدهکار است، بن‌بست به لبخندت. که «اسفند بگذرد تو نخندی بهار نیست/ بهار هر فصلِ بعدِ زمستان نمی‌شود». نمی‌شود. نمی‌شود جانم. پس لبخند بزن. بگذار یک جایی در دنیا، یک کسی باشد که بهار داشته باشد. حتّی وسط اسفند. اصلاً خود دی.

***

کاش مدار مغز من هم یک‌سره می‌شد. می‌رفتم به شهری که در ناخودآگاهم نساخته‌امش. جدا. خاطره می‌خواندم. هی سر کلاس جاهد چشمم می‌افتاد به لبخندت.

حکم یادآوری خاطرات زن مردم چیست آقا؟ جواب من را نمی‌دهید؟ به قصد لذّت است آقا، به قصد لذّت. همین طوری که آدم هی قهوهٔ تلخ را با خاطرات زن مردم شیرین نمی‌کند. خاطره زخم هم که بزند، آن که یادآوری‌اش می‌کند مازوخیست است و لذّت می‌برد.

سیپ، سیپ، سیپ. جرعه، جرعه، جرعه. من مدام می‌خوابم که خواب ببینم. نه خواب رقص با دخترِ رژِ صورتی زدهٔ مسطّح. خواب ناجی بودن. وه که چه لذّتی دارد آدم در آغوشت بگیرد، هر چند که سرد و خیس باشی. هر چند که آخرش منتظرش بشود. منتظرت بشود. هر چند که از غیب در گوش آدم نجوا کنند که «بر عبث می‌پاید، که به در کس آید».

من انتظار را از خواب تو آغاز کرده‌ام. حالا همیشه منتظرم که بخوابم. اشتباه بود که گفتم «رسم خوبی نیست که مدام میان خواب‌هایم قدم بزنی». اشتباه. اصلاً همه‌اش اشتباه بود. از همان موقع که جای دانشگاه وطنی و دانشگاه پایتخت در فرم انتخاب رشته جابجا شد. اشتباه بود. ولی بود. منکرش که نیستم.

***

زندگی‌ات را چه کسی تباه کرد پسرم؟ خودم آقا. کس دیگر هم مگر قادر است زندگی دیگری را تباه کند آقا؟ چرا می‌پرسید؟

امروز می‌پرسیم که اقرار گرفته باشیم. اقرار می‌کنم آقا. خودم تباه کردم. دل هرزه‌گردم به چین زلف او نرفت. اصلاً مارکوپولو بود دلم. به چین ولی نرفت. یا نرسید. عذر می‌خواهم آقا که گفتم دوستشان دارم. که بچّه‌دار شدیم. که با هم بودیم.

امروز عذرخواهی چه فایده؟ مقبول نمی‌افتد! می‌دانم آقا، عذر می‌خواهم که خواسته باشمش. روحم را ببرید بند بیندازید. بشکنید. دوباره بند بیندازید. اوّل روز که ارزانی‌ات کردیم یک‌پارچه بود و سفید. نبود؟ بود آقا، اقرار می‌کنم. اشتباه.

***

خودکار و جوهرتان را روان‌تر بسازید. مچم درد گرفت.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

5 دیدگاه در “لایه لایه، خاکستری”

  1. «بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

    خاموش کردم برق را… تکلیف، روشن بود

    خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

    از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

    خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام

    خاموش/ ماندی توی گریه… وقت رفتن بود…

    روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

    سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

    “مهدی موسوی”

    فکر میکنم باید اون نسخه آلزایمر خودخواستمو همگانی تجویز کنم!:دی

  2. من اصلاً اهل سوال پرسیدن نیستم، حتا اگه چهل سال با کسی قدم بزنم ترجیح می‌دم صبر کنم، شاید اون خودش توی حرفاش کم‌کم جواب سوالای احتمالی‌ منو بده. یعنی روی چیزی اصرار ندارم، روی شناختن آدما، یا روی شناختن خودم.
    بعضی‌ها هستند، صورت‌شون، ترکیب کلی چهره‌شون لبخنده، یعنی شاید هیچ‌وقت واقعن لبخند نزده باشند، ولی وقتی به یاد بیاریش فکر می‌کنی داشته لبخند می‌زده، که فکر نکنم من و تو جزء اون دسته باشیم. (واقعن این همه نوشتم تا به چی برسم، دونقطه)
    بعدش چه‌قدر نقش‌جهان هر آدمی فرق داره، چه‌قدر.

    1. از اون پرسیدن، نه اینکه از خودش سؤال بپرسی، یعنی فردا روزی می‌گن فلانی رو یادته؟ چی کارا کرد؟ چی شد؟ از تو در موردش می‌پرسن.
      هر کسی شهرها رو با یه چیزی به خاطر میاره خب.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *