راننده تاکسی نابخشوده

تابستان ۹۲ تهران جهنّم شده بود. هوا به قدری گرم بود که به محض بیرون رفتن حس می‌کردیم مثل تخم مرغ در عرق خودمان آب‌پز می‌شویم. خورشید تا آخرین لحظه‌های غروب مثل یک میسترس طلایی شهر را زیر شلّاق‌های آتشین خود می‌گرفت. توی خوابگاه، زندگی زیر باد گرم کولرها، به زحمت ممکن می‌شد. وقت خواب آرزو می‌کردیم قبل از اینکه تختمان به استخر عرق تبدیل شود به خواب فرو برویم. از کوچک‌ترین غیبت هم‌اتاقی‌ها استفاده می‌کردیم تا دریچهٔ کولرها را به سمت خودمان بگردانیم و هر بار امیدوار بودیم هم‌اتاقی‌ها بروند شهرهایشان تا هم نفس یک آدم کمتر اتاق را گرم کند هم یک سهم بیشتر از دریچهٔ کولر داشته باشیم. در هرم این گرما، چند سال زندگی در آب‌وهوای خنک کانادا رؤیایی دوست‌داشتنی‌تر می‌شد.

برای من زندگی چیزی شده بود مثل همین آب‌وهوای تهران. مردّد بودم بین تهران و اصفهان، بین ایران و کانادا، بین درس و کار، بین خیلی چیزها. در زندگی‌ام هیچ کسی نبود. دقیقاً هیچ کسی. خودم هم یک جایی مانده بودم. لای فصل‌ها و ماه‌های بین سال‌های ۸۷ تا ۹۱. بین صندلی‌های کلاس‌های علم و صنعت. بین دهنه‌های خواجو. من یک جایی در کافه‌های بین راه، از اتوبوس‌های اصفهان-تهران جا مانده بودم. نمی‌دانستم بین در خانهٔ خودمان و خانهٔ خودم کدام ازجح است. شب‌ها را با فیلم دیدن طی می‌کردم و روزها انتظار رسیدن شب را می‌کشیدم. نمی‌دانستم مثل رابرت دنیروی فیلم راننده تاکسی، رسیده‌ام به پوستهٔ توخالی دخترهای خوشگل -احتمالاً نسخهٔ ساپورت پوشیده- یا مثل کلینت ایستوود فیلم نابخشوده، باید امیدوار باشم به عوض شدن کنار یک نفر خاص. تابستان ۹۲، اصلاً تابستان خوبی نبود.

منتشرشده توسط

سعید

آدم ساده‌ای که دوست دارد بخواند، سفر کند، تماشا کند و کنار آن‌هایی باشد که دوستشان دارد.

20 دیدگاه در “راننده تاکسی نابخشوده”

  1. انگاری هر آدمی باید متعلق به یه جایی باشه، که مثلاً وقتی بهش فکر کنی اون رو توی همون مکان به یاد بیاری. مثل آدمی که همیشه روی خط استوا ایستاده، مثل درختی که توی برهوت یه کویر منتظره آخرین بارون دنیاست.
    اگه بری کاندا هر شب خواب سیرن‌ها رو می‌بینی، سرما می‌ره تو مغز استخونت و دیگه حتا با خیال تهران سال نود و دو هم نمی‌تونی گرم شی.

  2. قبلا میگفتن هرجا که بری آسمون همین رنگه الان باید بگیم هرجا که بری هوا همین جوره یه جا از گرما می نالی یه جا از سرما. یه جا از شرجی بودن یه جا از خشک بودن. اصلن میدونی خدا یه باهات کاری میکنه که همیشه برای زنده موندن تلاش کنی. تا زنده ای باید زندگی کنی. موفق باشی هر جا هستی و امیدوارم روزی به همه آرزوهات برسی اونوقت پیش خودت میگی همین بود؟

    1. یه زمانی لیست آرزوها داشتم که البتّه فقط همون آرزوی سر لیست رو داشتم.
      الآن دیگه خیلی آرزوی چیزی رو ندارم. حتّی اون سرزمین‌های یخ و برف.
      راستی، اگه همه جا آسمونش یه رنگ بود اون دنیا بهمون نمی‌گفتن: «الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها»

  3. میشه اینجوری هم بهش نگاه کردا:

    ” تعلق که نداشته باشی
    به کسی
    به جایی
    رفتنت اسانتر خواهد شد”

    اینم مزیت دیگه

    چه مزیّتی؟ آدم‌ها که همیشه مجبور نیستن برن!

  4. بالاخره همه یه روزی باید برن.

    خوب الان چی بهش بگم؟

    لعنتی اومده بیرونم نمیره.
    رفتم خودم بزنم به پرورویی یهو یه حمله بهم دست داد نتونستم ودم کنترل کنم خوردم زمین.
    خالا پامم شکسته.
    خوب من الان باید پیش کی شکایت کنم؟؟

    نگم عزیزتر از جان؟
    داره جونم و ازم میگیرنه می فهمی؟؟؟؟

  5. ببخشید عصبانی بودم…
    عذر خواهی…
    ولی اقا من اصن نمی خوام با کسی و چیزی کنار بیام لج کردم با خودم بدجوری…

    اون نقل قول و خوب اومدی!:دی
    تو بشو کشیش من!هه..یعین دیگه بدجوری قاطی کردم

  6. اول اینکه من چرا این نوشته رو ندیدم! هی میام میرم بجایی نمیرسم نگو نوشته بودی!
    آهان از بس ریخت اینجارو عوض میکنی تووووووووووووووو :|
    در عوض ما امسال اصلا گرما ندیدیم اینجا تو ولایت مخصوصا که خونه آدم ور دل دریاچه باشه …

    درضمن گاهی قدر اینکه هیچکی تو زندگیت نیست رو بدون :)

  7. اول اینکه من چرا این نوشته رو ندیدم! هی میام میرم بجایی نمیرسم نگو نوشته بودی!
    آهان از بس ریخت اینجارو عوض میکنی تووووووووووووووو :|
    در عوض ما امسال اصلا گرما ندیدیم اینجا تو ولایت مخصوصا که خونه آدم ور دل دریاچه باشه …

    درضمن گاهی قدر اینکه هیچکی تو زندگیت نیست رو بدون :)

    با قالب عوض کردن ملّت دیگه پست‌های آدمو نمی‌بینن؟ چه جالب!
    فعلاً خودمم تو زندگیم نیستم، وگرنه قدرشو می‌دونستم.

  8. مدت زیادی بود وبت برام باز نمیشد…اصلا کلافه شده بودم..یه مدت هم وب آبان آذر برام اینطور شده بود…
    به محض دیدن اسمت تو کامنتای “بدرقه” شانس خودمو امتحان کرم..
    ایشالا که الان تونسته باشی تصمیم درست رو بگیری..
    تابستون امسال برای من از تابستون ۹۱ به مراتب بهتر و اصلا به نسبت اون سال برام بهشت بود اصن..

    1. مدت زیادی بود وبت برام باز نمیشد…اصلا کلافه شده بودم..یه مدت هم وب آبان آذر برام اینطور شده بود…
      به محض دیدن اسمت تو کامنتای “بدرقه” شانس خودمو امتحان کرم..
      ایشالا که الان تونسته باشی تصمیم درست رو بگیری..
      تابستون امسال برای من از تابستون ۹۱ به مراتب بهتر و اصلا به نسبت اون سال برام بهشت بود اصن..

      تصمیم حالا حالاها باید منتظر بمونه من بگیرمش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *