باید پارو نزد وا داد؟

موقع کرال سینه، وقتی می‌خوام نفس بگیرم بدنم رو کامل می‌چرخونم، بعد که دست راستم رو می‌خوام بیارم جلو -کنار دست چپ- دستم رو کامل باز می‌کنم از اون بالا میارمش جلو. یه جور شلنگ تخته انداختن که حاصلش می‌شه خستگی شدید و زیر آب رفتن بدن و متعاقباً شکستن پا موقع پا زدن و بیشتر خسته شدن و دور باطل. این هفته ولی اوضاع متفاوت بود. نمی‌دونم به خاطر انرژی زیادی بود که از خوردن عسل بعد ناهار داشتم یا به خاطر اینکه عامدانه سعی می‌کردم حرکاتم رو اصلاح کنم، اوضاع بهتر شده بود. خلاصه که خبری از خستگی نبود. راحت روی آب می‌موندم و می‌تونستم بیشتر شنا کنم.

امروز صبح از خواب بیدار شدیم، مثل هر روز رفتیم سر کار، توی راه مغازه‌دارها رو دیدم که کرکره‌ها رو می‌کشیدن بالا، مثل هر روز دخترهای کم سن و سال با مادرهاشون می‌رفتن مدرسه و همه چیز مثل روزهای قبل بود، حتی به خاطر برف دیروز هوا بهتر از قبل هم بود. می‌شد برف رو روی کوه‌ها دید. یک چیزی اما مثل روزهای قبل نبود. امروز، از صبح تا نزدیک ظهر دلار ۲۰۰ تومن گرون شد. حرف از دلار ۵۰۰۰ تومنی تا عید یا ۸۰۰۰ تومنی تا ۱۴۰۰ هم بود. بعد خبر واردات آیفون توسط شرکت‌های تابعهٔ تأمین اجتماعی اومد. اینکه به ازای هر گوشی نزدیک ۷۰۰ تومن سود می‌کنن. علی‌القاعده واردات گوشی آیفون آمریکایی توسط سازمان تأمین اجتماعی جمهوری اسلامی ایران، باید جوک باشه ولی وقتی قرار باشه ۷۰۰ تومن سود رو این وسط از شما بگیرن، دیگه نمی‌تونید به این خبر بخندید. در نهایت خبر رانت ورادات خودرو و میلیاردها تومن سودی که یه شبه تو جیب عده‌ای رفت رو خوندم. شب‌ها که می‌خوابیم، عده‌ای دست می‌کنن تو جیبمون و پول‌هامون رو می‌دن به یه عده دیگه.

من هرگز طعم گرسنگی رو نچشیدم. طعم فقر رو چرا ولی هرگز پیش نیومد که برای نیازهای ابتدایی با مشکل روبرو باشم. امروز یک بهمن بود، روزی که طبق معمول باید اجاره خونهٔ اندکمون رو بریزیم به حساب صاحبخونه. ولی موجودی حسابم کمتر از اجاره است. احتمالاً یکی دو روز دیگه حقوقمون رو می‌دن. حتی قرار بود یه بخشی از پول پروژه «پ» هم امروز بیاد تو حسابم. یا اونایی که ازشون طلب دارم حداقل یه بخشی از پولم رو بدن. امروز می‌گذره. این هفته می‌گذره و من فراموش می‌کنم که چقدر حسابم خالی بود. احتمالاً پیش صاحبخونه هم بدحساب نمی‌شم. ولی به آدم‌هایی فکر می‌کنم که این هفته پولی به حسابشون ریخته نمی‌شه. آدم‌هایی که ماه‌هاست حقوق نگرفتن. آدم‌هایی که بدهکارن، پیش صاحبخونه‌شون بدحسابن. آدم‌هایی که هر چی زور می‌زنن، هر چقدر شلنگ تخته می‌زنن، انگار تو جیب‌هاشون پر از سنگه، یکی از ته آب داره می‌کشدشون پایین.

جوی‌ها گشاد می‌شوند استاد

وقتی می‌رسم خونه هوا تاریکه. خونه هم. از آخرین باری که تو خونه از گلوم صدایی خارج شده مدت‌ها می‌گذره. هم‌زمان در خونه احساس آرامش و تشویش می‌کنم. مثل گوشی تلفن که وقتی رسیدم صفحه‌اش روشن بود و با اولین فشار دکمه‌ها خاموش شد. دنیا پر شده از تکه‌های متضاد که هم‌زمان در هر دوشون حضور دارم. یک ضرب‌المثلی هست که می‌گه بالاخره جوی یه جایی گشاد می‌شه. یه جا باید انتخاب کنی کدوم طرف جوی باشی و من مدت‌هاست که انتخاب نکردم. انتخاب نکردم که مذهبی باشم یا نباشم. سیگاری باشم یا نباشم. اجتماعی باشم یا نباشم. ورزشکار باشم یا نباشم. یک کار تخصصی داشته باشم یا نه. یک کار پر درآمد داشته باشم یا نه. بچه داشته باشم یا نه. زن داشته باشم یا نه. پارتنر داشته باشم یا نه. هر بار لازم باشه یه طرف جو وایسم، نقاب مخصوص اونجا رو می‌ذارم رو صورتم. تو شرکتی که به زور ۱۰٪ کارایی دارم حقوقی می‌گیرم که از ۸۰٪ آدم‌ها بیشتره. از خودم بدم میاد و در عین حال می‌دونم که می‌تونم کاری کنم با ارزش بیشتر از دو برابر حقوقی که می‌گیرم. سردرگم با هزار ماسک تو جیبم و روحی با هزار زخم و هزار سال عذاب وجدان دارم خودم رو تو مسیر زندگی می‌کشم.
دوست دارم که یه زندگی جدید رو شروع کنم و این بار کج دار و مریز تمام عمرم رو نگذرونم. آدم‌های زندگی فعلی رو یکی یکی با آدم‌های جدیدی جایگزین کنم که بتونم در برخورد باهاشون یک طرف جو رو انتخاب کرده باشم و مدام نگران نباشم که در نگاهشون دیگه اون آدم سابق نباشم. شب‌ها که می‌خوابم روحم پرواز می‌کنه و همهٔ اون جاهایی که نیستم می‌گرده و زندگی آدم‌های دیگه رو تماشا می‌کنه. جسمی همراهش نیست که یه جا رو انتخاب کنه و ساکنش بشه. برای همین صبح که از خواب بیدار می‌شم حس یه زندانی رو دارم که از هواخوری برگشته.
هر بار، تصورم از یه زندگی شاد و عادی فرو می‌ریزه و سقوط می‌کنم به یه لایه پایین‌تر، در تاریکی بیشتر، در حالی که چیزهایی از بین رفته‌اند و هرگز مثل سابق نخواهند شد. راه برگشتی به بالا نیست. هرگز چیزی بهتر از قبل اتفاق نخواهد افتاد و حتی تصور ممتد بودن حال فعلی هم تصور اشتباهیه که با سقوط بعدی از بین می‌ره و جای خودش رو به واقعیت تلخ‌تری می‌ده.
در طول زندگی هزاران تصمیم گرفتم که باعث شده اینی باشم که الآن هستم. گاهی هوس می‌کنم تمام شاخه‌های موازی زندگی جاری رو تماشا کنم ولی هرگز احتمال نمی‌ره که تو یکی از اون‌ها شرایط اینی نباشه که الآن هست. انگار چیزی در هستهٔ وجودم قایم شده و اون چیزی که منو به این روز می‌اندازه به خودش جذب می‌کنه. نمی‌دونم چی رو جذب می‌کنه. نمی‌دونم چی اونجاست. شاید ژنی از پدری که دیگه خودش نیست. شاید بخشی از پدرم، شاید در هر نسلی از ما یکی هست که کیفیت زندگیش این طوریه، یا شاید همه عین همیم ولی از هم خبر نداریم.
در حالت طبیعی باید زنگ می‌زدم به دوستی، دوستی رو دعوت می‌کردم اینجا همین طور که سیگار می‌کشیدیم صحبت می‌کردیم یا ویدیو کال می‌کردم به آدمی که بیش از سی سال ازم بزرگتره و هزاران کیلومتر دورتر و با اون درد دل می‌کردم. ولی سال‌هاست که سخت‌ترین لحظاتم رو کیبوردها روایت کردن. دلیلی نداره باز هم نکنن.
گوگل می‌کنم و خودم رو دچار کلینیکال دپرشن قلمداد می‌کنم. انگار تمام این سال‌ها یا افسردگی داشتم و یا با خنده دلقک‌بازی در می‌آوردم. نتیجهٔ هر دو ممکنه جلب توجّه باشه. نکنه همهٔ این بازی‌ها برای کمی توجه بیشتر باشه؟ ولی چرا کسی باید برای رفع گرسنگی دست و پاش رو قطع کنه و به نیش بکشه؟
«موقع مریضی بابات بهت گفتم برو دکتر قبول نکردی». ناامیدم که کسی از بیرون چیزی که سال‌هاست از درون رشد کرده تغییر بده. مثل درختی که هر سال چیزی در مغز تنه‌اش رشد کرده و پوسته‌های قبلی رو هل داده بیرون. شاید روزی دانشمندی جایی تونست بفهمه چه‌طور بخشی از آدم‌ها رو با چیزهای خوب و مفرح و لذت‌بخش جایگزین کنه و اون روز من از این حال در اومدم.

روز چهاردهم

تو خیالم برمی‌گردم به دو هفته پیش. دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶. آخرین روزی که درخت خانواده ریشه در خاک داشت. این بار درست طبق تصمیمی که نزدیک به یک ماه قبل گرفتم، بعد از اتمام ساعت کاری، وسایلم را جمع می‌کنم و راهی اصفهان می‌شوم. قرار است شب تا صبح من کنار بستر پدر مراقبش باشم. تا صبح بیدار می‌مانم و آخرین نفس‌هایش را نظاره‌گرم. شاید حتّی دستش موقع احتضار در دست من باشد.

آقای دکتر بنویسید سوژه عذاب وجدان دارد و مدام خود را سرزنش می‌کند.

حتّی به عقب‌تر برمی‌گردم، قید سفر مشهد را می‌زنم و آخر هفته به اصفهان می‌آیم. با برادرها حمامش می‌کنیم. این بار احتمالاً در بسترش. پوست خشکی‌زده‌اش را لوسیون می‌زنم. می‌شود باز هم به عقب رفت؟ مثلاً رمضان را هم اصفهان باشم؟ قبل‌ترش چه؟ اصلاً می‌شود برگردیم به آن روزی که در کوچه به دو سمت مخالف هم حرکت می‌کردیم، او آرام و با زحمت به خانه می‌رفت و ما پی گردش؟ می‌شود با هم برگردیم خانه؟ دور هم باشیم؟

بنویسید سوژه رؤیاهایش را در گذشته جستجو می‌کند.

اگر می‌شود برویم قبل‌تر. خیلی قبل‌تر. آن قدر برویم عقب که بشود به جای این که حالا شده‌ام، بشوم آن‌چه که پدرم می‌خواست. پسری که با دیدنش لبخند روی لب پدر بنشیند. پسری که خاطر پدر از داشتنش مطمئن شود. نه اینکه هستم و هیچ وقت مورد پسندش نبود.

آقای دکتر بنویسید سوژه اختلال هویت دارد.

آدم تا جوان است، احساس می‌کند که برای جلو رفتن مرزی پیش رو ندارد. انگار سرشاخه‌های درختی که دست دراز کرده‌اند خورشید را بگیرند. حالا ناگهان ریشه‌های درخت از خاک برآمده‌اند و خشکی به شاخه‌ها زده. انگار یک نفر زمین را محکم پرتاب کرده به سوی شاخه‌ها و دور نیست وقتی که شاخه‌ها و زمین آشنا شوند.

بنویسید سوژه مالیخولیا دارد. بنویسید دکتر.

پ.ن: حق تو بیش از این‌هاست ولی من ناتوانم. هنوز طاقت ندارم لیست شماره‌هایم را بالا پایین کنم. چشمم که به اسمت می‌خورد ناخودآگاه باید باور کنم که رفته‌ای. رفته‌ای و قصّهٔ خالکوبی‌های پهلوان خلیل را برایمان نگفته‌ای. حالا باید بگردم در خاطرم و صدایت رو خوب مرور کنم. از بین همهٔ چیزهایی که گفته‌ای، «بیا آقا جون» گفتنت برای نوه‌ها پر از شادی است و «رفت که رفت که رفت» پر از افسوس …

ویرونهٔ شاه‌مقصود

از پنجرهٔ شرکت که نگاه می‌کنم اون طرف خیابون داری راه می‌ری. آروم. زیر آفتاب.

موقع برگشتن رو نیمکت‌های پارک می‌بینمت، تنها. تهی.

حالا یهو هوس کردی از سر و کول زندگی‌مون بالا بری؟

ای تو که به نحیفی امروز به یاد ندارمت، تو که خوابیدی روی راحتی کناری.

ُThe one, who would never grow old

About a decade ago, I had this employer of mine, young, handsome and most importantly passionate about what he was doing. Back then, he had busy managing this make up store of his, located in a desolate shopping center which its only visitors were some old remaining of once brilliant days of darning old carpets and rugs.

But this young man which I call Mr. E from now on, changed things slowly and steadily in a process which his relationship with me was also part of it. He tried hard to lure people to set foot in that gloomy corner of a shopping center. I remember him, pointing stores across the street, telling me to look at those big lamps, which enlightened the pavement with bursts of light and complaining that no one in this center would try to attract customers and so on. He even built a tremendous neon panel advertising make up collections for bride and grooms and put it on the roof which could be seen at least a mile away.

I was about 17 at the time, starting to study for university entrance exam and so, didn’t want to work full time at the summer. I worked 3 days a week -for his uncle-, 8 to 15 and 2 hours a day in my off days for Mr. E handing people brochures with promotions unbelievable to nearby competitors. So I was standing there, 2 hours every other day and -at rush hours of course- and handing women/girls those brochures and skipping male passersby. It wasn’t a special idea, something novel or extra ordinary, but it was working. He made that store of his full of customers in a still desolate shopping center in downtown. He paid me weekends fair and square. That good old days.

I told him, you would never grow old in this business. God! most of your customers are young girls among them angles coming right from heaven. What else one may want to do? We had some chit chat time to time about anything and everything. He told me about what he was doing other than his job, how did he and his friends spend their time, the parties they attended, girls flirting with him first thing in the morning at his store and etc. I still think that guy would never grow old if he stood in that business.

Years later, when I went to college, I heard he went into another business, the business his uncle was working in, although he was working independently. Those businesses are not comparable. If he could fend for himself in that business long enough, would never worry about anything in the world, at least until it was about money. Even I was started thinking if I have not go to college and stayed in the business, I may have got things worked out for me and have my own business which most developers would never dream of it. well, I didn’t and can’t blame myself for doing so.

Mr. E is dead. He passed away last month because of a heart attack. Seems business didn’t work out.

صید قزل‌آلا در جمعه شب

همین طور آروم و یکنواخت دارم می‌رم بالا. نور چندانی اون بالا نیست که مثل فیلم‌ها توش غرق و در نهایت رستگار بشم. اون بالا، فقط سوز زمستون منتظرمه و خلوتی میدون انقلاب ساعت ده شب جمعه. هیچ کدوم این‌ها برای پلّه‌برقی‌های متروی انقلاب تفاوتی ایجاد نمی‌کنه، یه عمری با ارادهٔ تزلزل‌ناپذیرشون بالا/پایین می‌رن.

از همون پایین چشم می‌دوزم به پنجرهٔ خونهٔ روبرویی که فقط مهتابی‌ش پیداست و هیچ پرده‌ای نیس که جلوی پنجره‌ش رو بگیره. ممکنه یه خونه مجرّدی مثل خونهٔ «و» باشه با امکانات کمتر از حد لازم. ممکنه دفتر یه شرکت باشه یا تک اتاق شرکت که کارمندهای بینوا شب رو اونجا سر می‌کنن، یا خونهٔ عیاشی یه پیرمردی، یا خونهٔ یه آدم حرب‌اللهی که توش اخبار ۲۰:۳۰ تماشا می‌کنن یا خونهٔ یه خانوادهٔ قدیمی تهرانی که عصر جمعه توش مهمونی می‌دن و مردهای سیبیلو می‌شینن دور هم و از سیاست می‌گن.

کارگر رو گز می‌کنم تا برسم به بلوار کشاورز. در حالی که ترجیح دادم عوض یه کورس سوار ماشین شدن، و به تبع اون ایستادن تو سرما منتظر ماشین، سریع و پیاده مسیر رو طی کنم. آب دماغم راه افتاده، انگشت‌هام تو دستکش‌های چرم یخ زدن و یه بخش T شکل از بینی‌ام تا پیشونی‌ام تیر می‌کشه. دارم به شکست فکر می‌کنم. یک جایی خوندم که «اگه تا حالا شکست نخوردید، یعنی هنوز تلاش نکردید». من تا حالا شکست نخوردم، هر چند به نظر می‌رسه این پروزه اولین شکست کاری من باشه.

سعی می‌کنم با خودم اشتباهاتم رو مرور کنم، همکارم چقدر تو این شکست دخیله؟ فکر می‌کنم اگر خودم جای اون‌ها بودم کار بهتر جلو رفته بود، فکر می‌کنم که تصمیمات اشتباه و عدم مسئولیت‌پذیری دیگران مسئله را برای من سخت‌تر کرده، امّا سعی می‌کنم روحیهٔ مردم‌گریزی رو از خودم دور کنم. دوست دارم فشار یک ماه اخیر را از روی دوشم بردارم. فشاری که ساعت ۱۲ شب و در راه برگشت به خانه از دوشم برداشته شده است. در این فاصلهٔ دو ساعته چند باگ ریز قدیمی و جدید از گوشه و کنار سرک می‌کشند و با حوصله آن‌ها را رفع می‌کنم. یکی دو درخواست از طرف «ح» اجابت می‌کنم و موفق می‌شوم در چهارمین تلاش برای دموی نرم‌افزار، دمویی تقریباً بدون باگ و خطای فاحش داشته باشم. در پروژه‌ای از نظر مالی جز ضرر به حساب نمی‌آید، حداقل حفظ آبرو می‌کنم.

پشتم گرمه

تو صف من نفر هشتم نهم بودم. چند ده سالی طول کشیده بود تا برسم اینجا، ولی خب ارزشش رو داشت. نه که وقتی نوبتم شد، رسیدم به اون چیزی که ارزشش رو داشت، بیشتر به خاطر همون جلویی‌ها بود. آره همون هفت هشت نفری که جلوتر از من وایساده بودن تو صف. هفت نفری که بعد از تولدم شناختمشون، خواهر برادرهای خوبی نیستن، معرکه‌ترین خواهر برادرهای دنیان. شاید ما مثل سیمور و بادی، فرنی و زویی با هم ارتباط نداشته باشیم، ولی اونجا که باید هستیم. مطمئنیم که هستیم، وقتی که باید.

چند وقتی بود فهمیده بودم خواهر می‌شه یه مادر تو ابعاد کوچیک‌تر. ولی به داداش‌ها خیلی فکر نمی‌کردم. یعنی عمق رابطه با همه‌شون رو نمی‌تونستم اندازه بگیرم. حالا فهمیدم داداش می‌تونه کپی برابر اصل بابا باشه برا آدم. این حرف‌ها شاید برای نسل من قابل درک باشه، ولی برای نسلی که نهایتش یه برادر یا خواهر داره خیلی فهمیدنش سخته. راستش برای منم خیلی طول کشید تا با پوست و گوشت و استخونم بفهممش.

هر کسی من رو می‌دید می‌پرسید مگه تو جمعه عروسی‌ات نیست؟ چرا اینجایی؟ جوابش یه لبخند بود و جملهٔ «کاری نداریم که، همه کارها رو خود تالار انجام می‌ده». اگه هر کدومتون از این حرف دلخور بشین بهتون حق می‌دم. درستش این بود که بگم بابا پشتم گرمه. پشتم به آدم‌های معرکه‌ای گرمه که تا حالا نذاشتن آب تو دلم تکون بخوره، بیشتر از خودم به فکرم بودن، بیشتر از خودم ذوق داشتن دامادی‌مو ببینن. انگار پسرشون داره داماد می‌شه. همین بود که وقتی «میم» ظهر جمعه نتونست با ماشین بیاد دنبالم آرایشگاه و مجبور شدم پیاده برم خونه، آب تو دلم تکون نخورد. تو کل کهکشان راه شیری، دامادهایی که ظهر جمعه تو خیابون منتظر ماشین می‌شن و آب تو دلشون تکون نمی‌خوره یا خیلی بی‌خیالن یا پشتشون گرمه. اون دستهٔ دومی فقط شامل من می‌شه.

از نظر من مجلس خیلی خوب برگزار شد. یعنی واسه من مهم نیس که از همه پذیرایی شد یا نمک غذا کم بود یا سیستم صوت قطع بود. خاطرهٔ من از اون مجلس می‌شه برق چشم‌های خواهر برادرهام، لبخندهای عمیقشون که بعضیاشونو مدت‌ها بود ندیده بودم، رقصیدنشون و تویی که اینو می‌خونی، چه‌طور می‌فهمی هفت چقدر از یک بیشتره؟